بادبادك هايي همزاد وحشت در امتداد دستان درندگاني كه خنده بناگوششان را دريده

و از پس آن ، چشماني پر خون و اضطراب

معابد تنگ و تاريك ،

بردگان بي گريز ،

قربانياني از جنس سكوت

ويادمان هايي از پرواهاي افسانه‌گون

تقديس تنديس‌هايي زراندود ، يا زمزمه‌ي صفات ديوهاي خيالي آن سوي انگار

كشتن و جان دادن و خون در پاي درندگاني خود ساخته ريختن

و بادبادك هايي در دوردست

و ريسمان هايي سست و هزاران ساله در دست

شك نيست كه گودال سقوط آنقدرها نيز سخت نمي‌نمايد

و آن هنگام كه آنان فرو مي‌روند ،

بازيچه‌هاشان ، فرا را در پيش مي‌گيرند و فرار را

و من ،

         ” من “ بار هستم كه ”من“ در شمار نيايد

آري ، همه چيز را خواهم نگريست

            سقوط ها ، پروازها ، دست و پا زدن ها ، فريادها ، سكوت ها و...

و من و خود من ،

همبستر هم و از يك رنگ و بو

در خويش خواهيم غلتيد

و فرزندانمان ،

                  ناپديد و بي‌شمار از جنس روياها و فرداها .

+ Posted in چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۴; 8:9 PM   by: Mehdi  | 

"به کدامین فردا ؟

باد نشنید و وزید

سررسیدم خاموش

صفحه ی سرد و سپید بعدی

سر جایش لرزید

به گمانم دگرین روز رسید"

قصه می گفت برایم دیروز

سررسیدش چون من

منتظر بود سپیدِ ورقِ فردایش ــ اما 

باد فردا نوزید

+ Posted in پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۴; 10:34 PM   by: Mehdi  |