و از پس آن ، چشماني پر خون و اضطراب
معابد تنگ و تاريك ،
بردگان بي گريز ،
قربانياني از جنس سكوت
ويادمان هايي از پرواهاي افسانهگون
تقديس تنديسهايي زراندود ، يا زمزمهي صفات ديوهاي خيالي آن سوي انگار
كشتن و جان دادن و خون در پاي درندگاني خود ساخته ريختن
و بادبادك هايي در دوردست
و ريسمان هايي سست و هزاران ساله در دست
شك نيست كه گودال سقوط آنقدرها نيز سخت نمينمايد
و آن هنگام كه آنان فرو ميروند ،
بازيچههاشان ، فرا را در پيش ميگيرند و فرار را
و من ،
” من “ بار هستم كه ”من“ در شمار نيايد
آري ، همه چيز را خواهم نگريست
سقوط ها ، پروازها ، دست و پا زدن ها ، فريادها ، سكوت ها و...
و من و خود من ،
همبستر هم و از يك رنگ و بو
در خويش خواهيم غلتيد
و فرزندانمان ،
ناپديد و بيشمار از جنس روياها و فرداها .
باد نشنید و وزید
سررسیدم خاموش
صفحه ی سرد و سپید بعدی
سر جایش لرزید
به گمانم دگرین روز رسید"
قصه می گفت برایم دیروز
سررسیدش چون من
منتظر بود سپیدِ ورقِ فردایش ــ اما
باد فردا نوزید