عینک شکست
تو با ابرِ دوُرت
نزدیک شدی
انگار
بوسه
اما
به لبت نرسید
فاصله
بیش از آنچه که به نظر آمد
بود
عینک که شکست
هوا سرد شد
اندکی بارید
واقعیت در پوستِ خاطره خزید
زمان در هم ریخت
خط روایت گم شد
عینک که شکست
معلوم نشد که "سرخ"
گونه کسیست
یا سیگاری تازه گیرانده
یا رد لبهای تو روی لیوان چای
یا ..
عینک شکسته
و امتداد نگاه
به دیوارِ ابهام خورده بود
تو با دیگران در آمیختی
دهها، که صدها "تو"
در خیابان پدیدار شد
عینک شکسته بود
و نگاه پراکنده شده بود.
و در دوردست، بی تو
سرخورده شد
و مانند گلولهای ناکام
که هیج دریچهای نشکافته بود
سفیری کشید
خطی منحنی را پیمود
جایی در همان دورها
بر زمین افتاد
...
عینک شکست
ماه کامل شد
پیشتر آمد
همه دریاها
ناگهان
به خانه سرازیر شدند
---
* جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا -- کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
شادروان منزوی
---
و
بالاخره باید یهجا گم شده باشم
که اینجا پیدام شده
--
--
ترسم که که روزِ حشر عنان بر عنان رود -- تسبیحِ شیخ و خرقه رندِ شرابخوار
حضرت حافظ
بالاخره باید جایی و زمانی، یک لنگه کفش جا گذاشت که فقط و فقط به پای یک نفر برود.
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم*---
ما همیشه به یکهامان شک داشته ایم. اگر هم نداشته ایم، ترسش را داشته ایم.
* شادروان حسین منزوی
سرخ:
سرخ
حادثهای شیرین بود
حساسیت هیچ لنزی را برنیانگیخت - اما
و جایی بیرون قاب دوربینها جا ماند
آرام راهش را کشید
سرانجام
در نیازمندیها چاپ شد