عینک شکست

تو با ابرِ دوُرت

نزدیک شدی

انگار

 

بوسه

اما

به لبت نرسید

 

فاصله

بیش از آن‌چه که به نظر آمد

بود

 

 

عینک که شکست

هوا سرد شد

اندکی بارید

واقعیت در پوستِ خاطره خزید

زمان در هم ریخت

خط روایت‌ گم شد

 

عینک که شکست

معلوم نشد که "سرخ"

گونه کسی‌ست

یا سیگاری تازه گیرانده

یا رد لب‌های تو روی لیوان چای

یا ..

 

عینک شکسته

و امتداد نگاه

به دیوارِ ابهام خورده بود

 

تو با دیگران در آمیختی

ده‌ها، که صدها "تو"

در خیابان پدیدار شد

 

عینک شکسته بود

و نگاه پراکنده شده بود.

و در دوردست، بی تو

سرخورده شد

و مانند گلوله‌ای ناکام

که هیج دریچه‌ای نشکافته بود

سفیری کشید

خطی منحنی را پیمود

جایی در همان دورها

بر زمین افتاد

 

...

 

عینک شکست

ماه کامل شد

پیش‌تر آمد

همه دریاها

ناگهان

به خانه سرازیر شدند



---



* جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا -- کسی نشسته در آن‌سوی ماجرا که تویی


شادروان منزوی 


---


این‌جا

و

این‌جا



+ Posted in یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲; 11:10 PM   by: Mehdi  |