.
.
[برای مهساها و نیکاها
و برای زن، زندگی، آزادی]
.
.
پنجره زنگار بسته
شب در خانه مانده‌
و زمان پشت شیشه ساعت جایی حوالی نیمه‌شب ماسیده است.

ارابه‌های مرگ
و قدم‌های دزدانه شحنه‌ها
ردی لزج بر زمین برجای می‌گذارند
بی که بدانند
گام‌های مصمم فاتحان شب
از پس آن‌ها
هم‌زمان
کمی از پوست خیابان‌هامان
می‌تراشند
و رد آنان را از شهرهامان می‌زدایند
و در این سوی دیوار
صفحه گرامافون را به حرکت ئرمی‌‍آورد
و لختی بعد، ما خود را میان خانه
و به ضرب‌آهنگ قدم‌هاشان
به رقص
درمی‌یابیم

ما عادت داشتیم
که کلماتمان از لبانمان فراتر نروند
و ناگزیر
در لیوان چای ته‌نشین
یا در گنگ ابر سیگار محو
یا تنها به نفس‌هایی بی مفهوم و سرخورده بدل شوند

چراغ هم‌چنان خاموش است
نفس‌هامان
این بار
حروف منقطعی نامرئی را پرواز می‌دهد
که از تاریکی شب عبور
ردایی تیره بر تن می‌کنند
در هم می‌آمیزند
و میان شیشه پنجره
به خطوط و ترک‌هایی تبدیل می‌شوند

کلماتمان
فریادهامان
از میان ترک‌ها
راه به بیرون می‌جوبند
و ابرهای متراکمی می‌شوند

شب از خانه می‌گریزد
و نسیم،
عقربه‌های ساعت را به جایی حوالی سپیده‌دم می‌چرخاند

باران
چونان رشته بریده گیسوانت
الف‌های ممتد و کشیده می‌شود

و بدین سان
مشق هزار، که صدها هزار، که بی‌شمار، آزادی می‌کند
.
.

+ Posted in جمعه ششم آبان ۱۴۰۱; 5:36 AM   by: Mehdi  |