ما روی خاکی که قرار بود نانمان باشد
ایستادهبودیم
زیر آسمانی که تفسیر بیکرانگی
رهایی
بود
--
سنگها..
امان از سنگها که سفتند
و سدها
که روی رودها بستند
--
تو را
- که بایست روزی کنار گندمزار میدیدم
شرمگین میشدم
و روزی دیگر شاید
روی همان خاک
میبوسیدمت ناگهان -
امان از تو
که ناگاه
روی ایوان خانه
یا از میان پنجره
- هراسان
و گاهی امیدوار -
جنگجویان خاندانت را میستودی
--
آسمان هم ما را به عقوبت دچار کرد
در آن خشکسالی
و ما آموختیم که اشکهامان را هم برای روز مبادا بگذاریم
و بوته تمشک یه ما میآموخت
خون
هماو که بایست به ما میگفت
سرخ!
و همه طعمهای دنیا را در خود میداشت
--
ما از زمین گندم درو نکردیم
من از تو بوسه
و خاک ما را به خویش کشید
و زمینی که میبایست..
دریغ از زمینی که میبایست نانمان باشد
همه روزها روز مبادا شد