سرنوشت ما، سرنوشت کلماتمان است.
کلمه که میماند،
کهنه میشود،
رنگ میبازد.
آنگاه روی برگهها،
نقطهها به لکههای چای
خواهند ماند
و حرفها را با خاکسترهای نتکانده
و یا موهای ریخته
و چه بسا رد لرزش سهوی دستان
اشتباه خواهند گرفت
و در این گذر
حرفهای کلمات از هم خواهند گسیخت
و کلمهها نیز روی کاغذ دیری نخواهند پایید
و همین کافیست تا کسی
- دستی -
این صفحات را ورق بزند
چه بسا نام من از میان صفحات بیرون بیفتد
چه بسا تو
میان یک داستان بیسر و ته
زمانی
جایی
[ترکیبی از لکههای چای و لرزش دستان و ..]
با کلماتی نامفهوم تنها بمانی،
چیزی نامشخص بگویی،
و بروی به سمت مقصدی مبهم
من را هم چه بسا
به خیال خرده خاکستر
کسی با کنار دست از روی میز پاک کند و ..
چه بسا کسی جای خالی مرا حس نکند
چه بسا بعدها فکر کنند که تو به تنهایی همه راه را رفتهای
و هیچ جای داستان
در یک صبح بهاری
دست مرا نگرفته باشی
به هم لبخند نزده باشیم
با هم سوار ماشین نشده باشیم
و ..
[کلمه تازه آغاز ماجرا بود]