سرنوشت ما، سرنوشت کلمات‌مان است.

 

کلمه که می‌ماند،

کهنه می‌شود،

رنگ می‌بازد.

 

 

آن‌گاه روی برگه‌ها،

نقطه‌ها به لکه‌های چای

خواهند ماند

 

و حرف‌ها را با خاکسترهای نتکانده

و یا موهای ریخته

و چه بسا رد لرزش سهوی دستان

اشتباه خواهند گرفت

 

و در این گذر

حرف‌های کلمات از هم خواهند گسیخت

و کلمه‌ها نیز روی کاغذ دیری نخواهند پایید

 

و همین کافی‌ست تا کسی

- دستی -

این صفحات را ورق بزند

 

چه بسا نام من از میان صفحات بیرون بیفتد

چه بسا تو

میان یک داستان بی‌سر و ته

زمانی

جایی

[ترکیبی از لکه‌های چای و لرزش دستان و ..]

 

با کلماتی نامفهوم تنها بمانی،

چیزی نامشخص بگویی،

و بروی به سمت مقصدی مبهم

 

 

من را هم چه بسا

به خیال خرده خاکستر

کسی با کنار دست از روی میز پاک کند و ..

 

 

 

چه بسا کسی جای خالی مرا حس نکند

چه بسا بعدها فکر کنند که تو به تنهایی همه راه را رفته‌ای

 

و هیچ جای داستان

در یک صبح بهاری

دست مرا نگرفته باشی

به هم لب‌خند نزده باشیم

با هم سوار ماشین نشده باشیم

و ..

 

 

 

 

[کلمه تازه آغاز ماجرا بود]

 

 

+ Posted in شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵; 10:57 PM   by: Mehdi  |