انگشتانش به نوشتن تقلا میکنند
با خودکار بیجانی در میان
کاغذ تنها رد فشار دستان و نوک خودکار را در خود میپذیرد
کلمات،
ما،
ما: این کلمات
روی کاغذ تنها به زمزمهای میمانیم
و کسی که زبان زمزمهها را نداند
برگهها را بی هیچ التفات
یکی پس از دیگری ورق خواهد زد
و داستان ما
یکی از هزار در هزاران داستان نخوانده و نشنیده
چونان گذر برفگرفته بامدادان
سپید و پانخورده خواهد ماند
ما..
- حال آنکه –
.. ما که کلمات را درنوردیدهایم عزیزم!
چه باک که برای خودکارها رمقی بهجا نمانده باشد؟