ما پشت پنجره‌های مه‌گرفته
منتظر ماندگانیم
امیدوار برق چشمانی
یا صلای کسی
ره‌گذری
 
و دریغا که هر چه می‌گوییم
و هر که هر چه می‌خوانیم
ناگزیر بر مه می‌افزاییم
محو می‌شویم
گم می‌شویم
از چشمان شما عابران آن سوی شیشه‌ها
 
 
--
دو؛
--
 
 
من چون بسی دیگران
پشت این پنجره‌ای مه‌گرفته منتظرم
من اما خواهم گفت هم‌چنان
چه باک
که سراسر مه..
..گم شوم
 
من اما
من
 
خواهم خواند
بل که آنگاه
به سرانگشتان خواهم نوشت
نام کسی را
که تو..
بر شیشه این پنجره‌های مه گرفته؛
 
تا صلای رهگذری
که تو
 
برق چشمان عابری
که تو
سرخ گونه‌های کسی
که..
 
 
 
+ Posted in یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴; 7:42 AM   by: Mehdi  | 

 

صحبت روز و ماه نیست

من سال‌هاست چشم به راهم

و خوب می‎دانم

که میان این باران

کفش‌های تمیز 

از آمدن نمی‌گویند

 

 

+ Posted in چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴; 3:47 AM   by: Mehdi  |