ما روی خاکی که قرار بود نانمان باشد

ایستاده‌بودیم

 

زیر آسمانی که تفسیر بی‌کرانگی

رهایی

بود

 

--

 

سنگ‌ها..

امان از سنگ‎ها که سفتند

و سدها

که روی رودها بستند

 

--

 

تو را

- که بایست روزی کنار گندم‌زار می‌دیدم

شرم‌گین می‌شدم

و روزی دیگر شاید

روی همان خاک

می‌بوسیدمت ناگهان -

 

امان از تو

 

که ناگاه

روی ایوان خانه

یا از میان پنجره

- هراسان 

و گاهی امیدوار -

جنگ‌جویان خاندانت را می‌ستودی

 

--

 

آسمان هم ما را به عقوبت دچار کرد

در آن خشک‌سالی

 

 و ما آموختیم که اشک‌هامان را هم برای روز مبادا بگذاریم

 

و بوته تمشک یه ما می‌آموخت

خون

 

هم‌او که بایست به ما می‌گفت

سرخ!

و همه طعم‌های دنیا را در خود می‌داشت

 

--

 

ما از زمین گندم درو نکردیم

 من از تو بوسه

 

و خاک ما را به خویش کشید

 

و زمینی که می‌بایست..

دریغ از زمینی که می‌بایست نانمان باشد

 

همه روزها روز مبادا شد

 

 

+ Posted in چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴; 5:57 AM   by: Mehdi  |