1

امروز قرار بود روز دیگری باشد. صبح که از خواب بیدار شدم پیش خود گفتم که امروز باید کس دیگری بشوم. خواب خاصی ندیده بودم، به طرز معجزه آسایی هم از خطری مصون نمانده بودم. خیلی ساده بیدار شدم و این تصمیم را گرفتم. چرایش را هم نمی دانم. به همین خاطر هم این را می نویسم. وگرنه باید مثل همیشه در همان داستان سال قبل دست و پا می زدم. همان که خیلی شبها خواب را از چشمانم می گیرد ولی هنوز نتوانسته ام بیشتر از 30 صفحه بنویسمش. آدمهای دور و برم را مرور می کنم. مردمی که از کنارشان می گذرم. خوب براندازشـان می کنم تا شاید یکی از آنها مورد پسند واقع شود.

2

سوار تاکسی شدم؛ صندلی جلو. به خیابان زل زده بودم. چراغ ها، ماشین ها، عابرین، علائم راهنمایی و ... کمی جلوتر روی زمیـن خطـوط رنگی ای بود که اغلب قبل از دست اندازها می کشند.

خبری از دست انداز نبود. دلم هُرری ریخت. انگار ناگهان زیر ماشین خالی شده باشد یا در چاله افتاده باشیم.

3

فکرهای زیادی کردم. از همان خیالات همیشگی. راستی تا یادم نرفته بگویم یک جای این نوشته با شما شوخی خواهم کرد.

4

فکرهایم به جایی نرسید. اتفاق خاصی نیفتاد. هیچ...

5

یک زمانی دوست داشتم کتابفروش شوم. بچه تر که بودم گلفروشی را هم دوست داشتم. اما هیچکدام نیستم. شهامت گلفروشی را هم ندارم هر چند آن را هنوز دوست دارم.

6

هنوز یادم نرفته که رویای من یک اتاقک و یک بخاری برقی بود، آن هم وسط یک زمستان پر برف. حالا البته کمی نظرم عوض شده. آن هم به خاطر قطعی برق!

7

فکر می کنم مشکل بیشتر ناشی از عوام پروری است تا عوام فریبی. اولی مرموزتر است.

یا نمیگذارند بدانی یا تو توهم فهمیدن را القا می کنند. دومی ...

ر ب: بحث های ناتمام با س . م . ح . غ . س

8

راست می گویی. این که خیلی دوست دارند (شاید داریم) کس دیگری باشند.(باشیم)

9

من هم راست می گویم. این که خیلی دوست داریم(شاید دارند) کس دیگری باشند.(باشیم)

10

کاش چندین هزار اسلحه بین مردم کشور پخش شود.

دو فایده دارد:

یکی اینکه کلی از جمعیت کاسته می شود

دومی اینکه بعد از یکی دو سال رفتار روانی از مردم کمتر سر می زند و آدم کمتری مصداق «عقده ای» می ماند.

با احترام به م . ق

11

امسال سال خاک بود. هرجای اتاق را که پاک می کنم، به سرعت دوباره خاک می گیرد. خصوصا آینه گرامی! طوری(هنری و کج!) نصب شده که کمی رو به بالا شیب دارد. به خاطر همین زود خاک می گیرد.

12

راستی امسال سال مورچه هم بود. تا الان اینقدر مورچه ندیده بودم که امسال در خانه دیده ام.

13

شاید وقت ما در این خانه فرا رسیده. شاید به خاطر همین هم دنبال منزل جدیدیم. شاید به خاطر همین این همه خاک و مورچه...

14

11 سال آن خانه و شاید 11 سال این یکی. آن ها که زندگی در محلات ما را تجربه کردند می دانند چه می گویم.

15

آن ها که زندگی در محلات ما را تجربه نکردند هم می دانند من چه می گویم.

16

من هیچ چیز نمی گویم.

17

امروز به جز این که حرف زیاد بزنم کار دیگری نکردم. شاید کس دیگری بودم. شاید امروز روز دیگری بود.

18

شاید فردا که این را پست می کنم روز دیگری باشد. شاید کس دیگری باشم

19

شاید فردا که این را پست می کنم تصمیم دیگری داشته باشم

 

 

+ Posted in شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۷; 11:49 AM   by: Mehdi  |