مترو شده برام یهجور خطکش. فرق اساسیای با ماشین و اتوبوس و ... داره. وقتی یه عمر زیر زمین عادت میکنی بری و بیای، یه عمر راضیای به این که گوشه واگن روی زمین بشینی و کسی مزاحمت نشه، وقتی سعی میکنی یاد بگیری که درِ مترو، کجا قرار میگیره(که تازگیا روی زمین جاشو با خط مشخص کردن) وقتی هر روز آهنگای رو اعصابشو به خوردت میدن و تو حتی فک میکنی شنیدن این مزخرفات رو باید عین حرکات غیر ارادیت به کدوم مخ، مخچه یا بصل النخاعت بسپری که یکم از زجر اینهمه انفعال راحت شی و یه ذره حس فعالیت کنی. مسئله مهم تو مترو برام رسیدنه و این رسیدن بیشتر از هرچیز، تو بستر زمان مفهوم پیدا میکنه تا مکان. سوار ماشین که هستی، انواع مسیر برات وجود داره و معمولا میگی دو تا چهارراه دیگه مونده، یا دو آخر این خیابونه، یا ... اما تو مترو اینجوریه که به محض سوار شدن منتظر گذشتن این 40 دیقه لعنتیای. منتظری که عقربه لعنتی سه چهارم دور، بچرخه و تو اصطلاحا برسی.
هرچی که میگذره، مترو برات مترای جدیدی میسازه. روزای سرحالیت،40 دیقه میشه برات 40 صفحه کتاب یا مثلا 8-9 تا آهنگ. روزای قهر و آشتیت میشه 20تا اسمس و میسد کال و زنگ و ... روزای خستگیت میشه به هر اندازهای که خوابتو بتونی به یاد بیاری، روزای شلوغ میشه از دست دادن 4بار فرصت رسیدن به مقصد و ... روزای معمولیتم میشه 4 نفر دستمال فروش با فال حافظ!، 5 دقیقه متوالی آموزش نخ کردن سوزن، فروش 80 بیسکویت به قیمت 7تا 1000، 10 بار پشتک زدن مرد عنکبوتی روی شیشه، 3 فقره دعوا و "هلش بده بیرون در بسته شه" و عجز و لابه بیپدر و بیمادر و فلج و پیرمرد ناتوان رنجور و ... و 2 دقیقه شنیدن "داداش گلم خانم گلم روان نویس 2 تا هزار"!
خیلی سخته، باز بازی کلیشه شروع شد. این که چیزی چون کلیشه شده، ارزشش کم میشه بدجور عذاب آوره. اما گفتم کلیشه، دیدم خودمم نمیدونم دارم چی کار میکنم. یه زمانی که فیلمی در کار نبود (البته ادا بود)، کسی به گریه و خنده و لحن کار نداشت. امروز انقد فیلم که بیشترشون(منظورم مال خودمونه) اداس زیاد شده که نگرانم چطور بعضی وقتا بخندم که شبیه هیچ فیلمی نباشه، جوری حرف بزنم که شبیه لحن ادای هیچ بازیگری نباشه... اینم شده یه جور فیلم!
مطلب محمد رو خوندم و توصیه میکنم شمام اگه نخوندین، یخونید.
رنکینگو بالا و پایین میکنم و دنبال پرچم کشور مورد نظرمم. غافل از اینکه چشمم تو هر بار بالا و پایین رفتن، پرچم کشورمو ندیده گرفته.
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز --- خرم آنروز که حافظ ره بغداد کند
راجع به خیلی مسائل حرف نزدیم انقد که توش موندیم. چشممونو که باز کردیم دیدیم بدجوری این سوالا برامون ناآشناس. انگار یه عمر سر کلاس اشتباهی رفتیم و امروز امتحان دیگهای قراره بدیم. تو دوستیامون موندیم، اونا که بعدشو میخوان که هیچ. لازمه فک کرد. نمیخوام به دلزدگی برسم یه روزی و این خیلی برام دغدغه مهمیه که آدمش باشم. نیستم.
یهجور شیطونی وجودمو پر کرده. شاید یه دوره دیگه میخواد شروع شه. دورهای که آخرین بار جالب تموم نشد.
یه بار نگارش گفته بود که چیزی که همین الان میخواد بشنوه "دوستت دارم"ه. فک کنم این میلش واگیر دار بود. J
کسی نمیدونه امتحان بعدیای که قراره بیفتیم کدومه؟
پی نوشت:
شاید بعدا کامل شه
دلم برایت تنگ است. از کیاش را نمیدانم؛
همین را میدانم که با یادت؛
چشمانم...
-----------------------------------------
دلام تنگ است و این دل تنگی برای تو که هیچگاه نبودی، برای کسی که هیچگاه نبوده، دلتنگی برای کسی که نبوده هیچگاه؛
غریب مینماید...
کجایی؟ که نیستی. که هر چه میجویمات، کمتر مییابمات.
-----------------------------------------
یادت باشد.
یادم هست؛
یادت هست؟
-----------------------------------------
-----------------------------------------
چشمانت گود رفتهاست
بیخوابی این شبهای پر مهتاب را؛
ترسیدهای
که هراس را از لرزش دستانت
آنگاه که پاهای سستت را به عصایت تکیه میدادی،
و آنگاه که چشمانت،
رد شکاف مطمئنی را بر زمین میجست؛
خواندم؛
و تو تقصیر نداشتی!
که سنگفرش، لزج بود و لغزان؛
ترسیدهبودی،
ترسیدهبودی که اینگونه هراسان
هر شب،
نیمههای شب از بسترت به حیاط میگریختی
تا دزدانه
تصویر لرزانت را در حوض دشنام دهی؛
و نمیدانستی که دندان ترس
عصایات را تا بدانگونه جویدهبود
که به تلنگر یک فریاد
فرو بریزد
که فرو بریزی
و نقش ببندی
بر سنگفرش لزج لغزان بیعصاییات؛
و تو بیش از آن هم ترسیدهبودی
که دستهایت را تنها به خیال فریاد
به ناگاه در گوشهایت فرو بردی و عصایت...
و نمیدانی که آن تنها یک خیال بود
که عصایت را از دستانت...
و حال، ترسیدهای
که این همه راه را که شتابان تا کنار حوض،
از میان بستر آسایشات...
بدون تکیهگاه،
چگونه بایست برگشت؟!
ترسیدهای