قرار بود کس دیگری باشیم، چیز دیگری باشیم. لبخند دیگری را بخندیم، اشک دیگری را بگرییم، شبهای دیگری را بخوابیم، روزهای دیگری را بیدار شویم. قرار بود جز این را بخواهیم، جز این را بخوانیم. قرار بود قبله دیگری را رکوع کنیم، خاک دیگری را پیشانی بساییم. قرار بود خدای دیگری را...
همیشه با خودم زمزمه میکنم که هنوز مرزی هست که کسی در ننوردیده باشد. آبرویی مانده که کسی نریخته باشد. و آن روز اگر برسد، زمانی است که بایست لب از لب گشود.
اما...
--------------------------------------------
مادر شب،
آخرین بار وقت خواب
کدام قصه را در گوشت خواند و رفت
که اینگونه عرقریزان
هذیان ترس، تو را از خواب جهاند
و از آن هنگام تاکنون
خواب به چشمانت نیامد؟
تبآلود هرم کدام هیزمی
که اینگونه شتابان در جست و جوی برف میدوی؟
و دریغ که از بد حاثه زمستان هم از تو دوری گزیده
و برف...
تنها ماندهای
و تو که تا دیروز از شبانههایت
جز نقل دودآلود گرم و محفلی پرنشاط درز نکرده بود
ماندهای بی نقل و نقال و بی هم ریشه این دو
و گرداگردت را جز از جنس دوزخ، گرم؛
و در بساطت جز به طعم زقوم تلخ؛
نمانده.
و در بسترت جز هرزگانی...
هرچه گردت است این روزها
از سنخ دوزخ ملتهب و تلخ و تاریک است
و گویی روز رستاخیز،
دوزخ از گرد تو پدید خواهد آمد
تنها ماندهای با این بساط و بستر و همپیالهگان
و حوضت!
"که هر شب،
از بسترت به حیاط بگریزی
تا دزدانه
تصویر لرزانت را در آن دشنام دهی؛"
تنها مانده ای
و...
"ترسیدهای
که هراس را از لرزش دستانت
آنگاه که پایهای سستت را به عصایت تکیه میدادی،
و آنگاه که چشمانت،
رد شکاف مطمئنی را بر زمین میجست؛
خواندم..."
بیخوابی این شبهای پر مهتاب را..."
--------------------------------------------
بهمن هم به پایان خویش میرسد و سرنوشت ما و زمین انگار بدجور به هم گره خورده است. بس که ریشههامان در هم دویدهاند. سهم ما و زمین، هر دومان از امسال همین گلوی خشک و فریاد در کام مانده است.
و من ماندهام که در این بهمن بیبرف، سر در کدام برف دارند که اینگونه کورند و کرند و باآن حال، سرما را میلرزند...
--------------------------------------------
اما راستی چرا باید رفت؟
--------------------------------------------
بهمن، ماه تولد در خانواده ماست. مادر و پدر و خاله و دایی و خود من؛ و همه اینها پرخاطره است.
--------------------------------------------
دفترچههایم را ورق میزنم و اینها به یادم میآید:
(از بهمن 5 سال پیش:)
اینک از سایه لبخند کسی بر دیوار
نقش یک قافیه میپردازم
مست لبخندم و بس آزادم
گوییا من شادم
(از بهمن 4 سال پیش:)
همه اینها تلخ است:
هزاران تن به جرم آزاد بودن؛ زندانیاند
هزاران تن به جرم زنده بودن؛ سرنوشتشان به چوبههای دار گره خوردهاست
هزاران چشم تنها به جرم دیدن؛ از کاسه بیرون کشیدهشدهاند
هزاران پا به خاطر ایستادن، قلم شدهاند
هزاران دست به جرم نوشتن؛ ...
هزاران زبان به بهانه سخن گفتن؛ از کام درآمده اند
آری همه اینها تلخ است
تلخ است که هزاران تن به جرم آزاد بودن؛ زندانی گشتهاند و ...
اما تلختر آن
که ما به جرم زندانی بودن؛ دربندیم...
(از بهمن 3 یا 4سال پیش:)
از این شبها که میرقصند و میبالند و آخر سر سرودی سرد میخوانند
مرا اندیشه فردای پر اندیشه بیدار است
--------------------------------------------
دلم برای همه شماها تنگ است
--------------------------------------------
و ما قرار بود...
قرار بود کس دیگری باشیم، چیز دیگری باشیم. لبخند دیگری را بخندیم، اشک دیگری را بگرییم، شبهای دیگری را بخوابیم، روزهای دیگری را بیدار شویم. قرار بود جز این را بخواهیم، جز این را بخوانیم. قرار بود قبله دیگری را رکوع کنیم، خاک دیگری را پیشانی بساییم. قرار بود خدای دیگری را...
و ما قرار بود خلخال پای زن یهودی را بمیریم...
(و فرمود:) مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن. در آن روزگار بناى مسجدهاى آنان از بنيان آبادان است و از رستگارى ويران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمينند، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد. آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سويش برانند. خداى تعالى فرمايد: به خود سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان ماند و چنين كرده است، و ما از خدا مى خواهيم از لغزش غفلت درگذرد.
راست است که علماء(!) فعلی از نهج البلاغه هراس دارند. حق دارند.
----------------------------------------------------
خیالت آمد و خندیدم و لبم بگسیخت
شتاب و ترمز و خاموش...؛ آبرویم ریخت
لبم چروک و دو دستم در آسمان قطار
تلاش تا بشود کاز تصورت بگریخت
----------------------------------------------------
این روزهای من یه جور پادرهوایی خاصی داره. از تقلا برای نیفتادن تا پست کردن بسته دقیقا آخر وقت تا سابمیت کردن اپلیکیشن تو دقیقه 90، همه و همه... اما هیچ کدوم منظورم نیست. پا در هوام، چون تکلیف خودمو نمیدونم. این اولین بار نیست. اما شاید جدیترین بارش باشه. خیلی تناقضات فکری دارم و گذر زمان ازش کم که نمیکنه، هیچی، زیادشم میکنه.
----------------------------------------------------
لعنت به این غرور... و تو...، دلگیر میشویم
در گیر گیرهی دلمان خرد خاک شیر
تفسیرش هرچه هست، ز هم سیر میشویم
----------------------------------------------------
قطعا برای گفتنش دیر نیست. یه دانشجوی قدیم شریف که این روزا تو بلاد کفر درس میخونه به اسم مونا زارعی(اگه اشتباه نکنم) دچار یک بیماریای شده که برای بازیابی سلامتیش، نیاز به فرآورده خونی داره. تنها کافیه که یه آزمایش خون که بیشتر از بیست دقیقه(با درنظرگرفتن زمان انتظار) طول نمیکشه، بدید. توضیح پزشکیشو نمیدونم ولی امکان اینکه یه ایرانی بتونه تست موفق داشته باشه به دلیل شباهت ژنتیکی بیشتره. اگه اطلاعات دقیقتر خواستید همینجا بپرسید یا سرچ کنید.
----------------------------------------------------
پ.ن1: اصلا قضیه دپرسیو نیست. من دچار دگرگونی ذهنی شدم و یه کم مقاومت در برابر تغییره که اذیتم می کنه. هرچند که اینم نمی دونم که چه جوری باید عوض شم. از یه طرف دیگه هم، اتفاقا قضیه امیدوار کننده س.باید به فکر بود
پ.ن2: غرور بیجا بددردیه..
پ.ن3: خیلی زود تموم شد. منظورم این پستمه