واقع‌گرا شده بود و من شیفته خیال‌پردازی.. خلاف همیشه که من خیلی چیزها که دوست داشتم را با حساب‌وکتابم رد می‌کردم، این بار خیلی بی‌هوا سرم را انداختم پایین و بی لختی درنگ، رفتم وسط معرکه. خودم را که پیدا کردم، کار از کار گذشته بود و هرچه بود و هر چه شده بود، فقط می‌دانم که من دیگر خودم نبودم و تلخ که ناگزیر، او نیز برای من دیگر آن "او"ی همیشه‌گی نبود.

و همه این‌ها اعترافی‌ست بر این که درست از همان لحظه‌ است که ...، که دلم برای خودم تنگ است؛ دلم از آن لحظه بدجور برای خودم می‌تپد. برای شیطنت‌ها و شوخ وشنگی‌های(فراموش‌شده‌)ام. دلم برای همه ترکیب‌های چندنفره و شیطنت‌ها و هیاهوها هم بدجور تنگ شده‌است؛ و می‌شود..

-----------

بزرگ می‌شویم؛ و کوچکی و بچه‌گی و شیطنت و همه این‌ها جای خود را نه با "بزرگی" که با "دل‌تنگی" و "تپش" و "لک‌زدن"عوض می‌کند. حقیقت این‌ست که بخش غیرقابل انکاری در وجود همه ما آدم‌ها به اسم "سازش‌کاری" وجود دارد. بزرگ که می‌شویم، کم‌کم یاد می‌گیریم که چگونه با دل‌تنگی‌هامان کنار بیاییم و اصلا بزرگی در ما، یعنی همان کنار آمدن با دل‌تنگی. کلنجار رفتن برای کنار آمدن با دل‌تنگی لذت لیس‌زدن بستنی، کنار آمدن با لذت تاب‌سواری، کتاب و دفتر نوی اول سال، کنار آمدن با دل‌تنگی خرید اسباب بازی، کنار آمدن با لذت دیدن دختر همسایه، دلتنگی لباس پوشیدن برای رفتن به خانه خاله و ... اووووه؛ یک عالمه به این‌ها می‌شود اضافه کرد.

و همین حالا که فکر می‌کنم، گم‌شده‌ای به نام لذت پس همه این حرف‌ها وجود دارد که تا بچه‌ای، زمان یک مفهوم پیوسته است و لذت یک مفهوم کش‌دار سراسر عینی. اما تا خود را آن سوی مرز بزرگی می‌بینی، زمان برایت سال و سال و ماه و ماه و روز و روز و لحظه به لحظه معنی می‌شود و زمان دچار گسست می‌شود و تازه این‌جاست که پسِ این گسست، سروکله مفهوم "تکرار" پیدا می‌شود و کنار ذهنی شدن مفهوم لذت، دل‌تنگی از لابه‌لای سرکوب تکرار لذت (که در آن پذیرش الگوی ذهنی جدید پوشیده است) سر برمی‌آورد.

اصلا مهم نیست شما بزرگ‌ترها چه فکر می‌کنید و این که لذت را برای بزرگی‌تان بازتعریف خواهید کرد و ... هر چه که هست، من از طرف بچگی‌ خودم و دیگرانِ خودم، دوست دارم این‌ها را از امروزِ خودم نگه‌دارم. بی‌انصافی‌ست؟ عیبی نیست. اگر بچه‌گی‌ام هم پایِ نظر 70 سالگی من بنشیند، احتمالا همین را خواهد گفت. والسلام!

-----------

یک؛

از پله‌ها با اون ساک سنگین همیشه‌گی، دوان دوان پایین می‌آید. دلهره و نگرانی‌اش یک‌جورهایی شبیه خال گوشه لب، بدجوری در چهره‌اش پیداست. سرخی میان چشمان و گونه‌هایش می‌دود و می‌دود و می‌دود تا یک، دو، سه ستون بعد از نشانی که روی سکو به خاطر سپرده است و خود را به لبه سکو می‌رساند. درست مقابل حاشیه فلزی کنار سکو که از له‌شدگی و صافی‌ آشکارش نسبت به کمی آن طرف‌ترش، معلوم است که درِ قطار همین‌جا باز می‌شود، می‌ایستد.

ناآرامی‌اش نمی‌گذارد ساک‌ش را روی زمین بگذارد. روزها و روزها و روزها... ماه‌هاست که داستان همین‌ست. شاید اگر قطار شلوغ باشد، آهسته و آرام دو-سه قدم به راست برمی‌دارد تا راه را برای دیگران باز کند و ... تا که قطارِ بعدی ...

-----------

به جای عکس؛

امروز بدجور، تو حال و هوای گیتار الکتریک بودم و تمام مسیر، به جای پادکستای هرروزی، آهنگامو بالاوپایین می‌کردم که چیز مناسبی پیدا کنم. حالا درستش اینه که پای این پستم، یه گیتارِ راک باشه. این‌جوری به فضام نزدیک‌تره.

-----------

دوم؛

هرکسی درک نمی‌کنه اما واقعا همه این ناآرومی و اضطراب، برای اینه که دو تا ایستگاه بعد قطار که وای میسه، جلو تابلوی بزرگ رو دیوار مترو باشه تا از داخل قطار بتونه ببیندش. یه تابلو که یه نقش سیاه‌وسفید از مسجدِ شاهه. اونم برا همه‌ش 1 دیقه. نه کم؛ نه بیش...

-----------

زندگی یعنی همین!

-----------

دنیا خیلی کوچیکه

 -----------

* از اول از "دنیای کوچک من" خوشم نیومد. اینه که عوضش کردم به چیزی که خوشم می‌آد

 -----------

جامانده: 

شده‌م آدمی که یه دستش یه مدت زیادی به عصا بوده و همه راه رفته‌ش به اون وابسته بوده. پام لنگِ جای خالی عصامو می زنه..  

+ Posted in چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹; 9:18 PM   by: Mehdi  |