این روزها بیش از هر کار، و بیش از رفتن، ماندن را برمیگزینم. درون اتاق میمانم، تا زمانی که خسته شوم و بعد، بیاختیار از بیحوصلهگی قصد بیرون رفتن کنم. زمان میگذرد. در ذهنم با "زمان" و "مکان" و مفاهیمی اینچنینی بازی میکنم. کلنجار میروم تا آرام شوم که من اینجایم و بیرون از اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده است و اگرهم که افتاده، راهی تا آنجا نیست.
بیمِ چیزی را دارم و میدانم تا که اینجایم، تصوری از بیرون نخواهم داشت. تنها روزنه به بیرون اتاق و دنیای این روزهای من، قاب یک پنجرهاست. رو به ساختمانی در کمتر از بیست متر با همسایگانی پیر و از فضای میان ساختمانها، افقی بس نزدیک که به کوه و مه پایان مییابد. بیم دارم و این بیم بیش از هر چیز مرا در این چارچوب نگاه میدارد.
بیرون از اینجا جاییست که میدانم آنجا نیست. جایی که چیزی یا کسی را کم دارد و در اصل، چیزهایی یا کسانی را. بیرون از اینجا میدانم تو نیستی. میدانم او نیست و همه کسانی که هنوز باور نکردهام تا آنها ساعتها فاصله دارم، نیستند. بیم دارم. بیرون از اینجا هوا مبهم است. اینجا همهچیز مهآلود است و روزهایی که آفتابی بوده، تنها روشن بوده؛ که سرد است.
بیرون از اینجا جاییست که نمیخواهم جای دیگری باشد. نمیخواهم همچنان وقتی بیرون میروم کسی با سگش پیادهرو را گز کند. نمیخواهم کسی برایم از 20 متری، سرعتش را کم کند که من فاصله 5 متری عرض کوچه را بپیمایم.
بیرون از اینجا اگرچه که حتی نشانی آشنا داشته باشد و نیمه شبی چون دیشب باشد که خنده، همان آهنگ ایرانی داشته باشد، حرفها و آهنگ صحبتها به زبان مادری باشد، دوست ندارم هنوز که خود را به تن دادن بسپرم. که شبنشینی ایرانیان...
برای همین است که پیش از خواب، خیال میکنم و روزی را انتظار میکشم که نزدیک باشد و من باشم و تو باشی و او و همه کسان؛ که همه اینها که میگویم آنجاست. و همین، برایم کافیست.
---
اینجا یه عطر عجیبی تو خیلی از آدماست. شاید رد الکل باشه. اما به شدت وقتی حسش میکنم، حال بدی بهم دست میده
---
سفر با ماشین و قطار، که تو دل راهی، با سفر هوایی یا شاید دریایی، فرق اساسیای که داره اینه که یهو به خودت نمیای و خودتو وسط یه جای دیگه پیدا کنی. راهو مزهمزه میکنی. کمکم تغییراتو میفهمی و برات همهچی باورپذیرتره.