کنارت بودم، من؛ 

و تو که بودی؛ 

که نزدیک شده بودی 

و من، بی‌اختیار، محوِ تماشایت بودم


هر قدر(که هرچه‌قدر می‌خواهد باشد) گذشت؛ و من به خود آمدم.

خودم را یافتم و تو را؛

و رفتم؛ که بیایم..

و همواره، در همه راه که هیچ نبود، سراسر تو بودم


دیری نپاییده بود. 

بازگشتم، که به تو آمدم، که یعنی در اصل به تو بیایم. 

رفته بودی!


دیری نپاییده بود. 

رفته‌بودم. تا بوم بیاورم. و قلم‌هایم را؛ و رنگ؛ 

که بودنت را حکایت کنم


و بازگشته بودم؛ من، سراسر تو!

و باز گشتم. 

و نه تو مانده بودی، نه من.


سرگشته بودم و بعد گم! 

که نبودم..


غافل، که حکایتِ تو پرواز بود 

و من، رفته بودم

تا نقشی بزنم از حکایتِ تو؛ 

که ناغافل پرواز بود. 

و ناغافل چیزی میانِ بودن و نبودن؛ که پرواز


و دیگر نه من بودم و نه تو

و دیگر نه من ماندم؛ نه تو



پی‌نوشت: 
عکس، طبقه پایینی خوابگاه، در کومو

+ Posted in دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰; 4:35 AM   by: Mehdi  | 

سر کلاس نشسته‌ام. مادر زنگ می‌زند. نمی‌توانم حرف بزنم. استاد که بریک می‌دهد بیرون می‌رویم. مادر دوباره زنگ می‌زند. دیشب خواب دیده‌است و امروز زنگ زده که حالم را بپرسد. میان حرف‌هایش می‌گوید که فلانی که می‌شناختیمش بالاخره از جراحتِ جنگ لعنتی فوت کرده‌است؛ شهید شده‌است.

ذهنم لنگ می‌زند. در ذهنم تصویرش می‌چرخد. از کلاس که می‌آیم، سری به اینترنت می‌زنم و در گوگل دنبال "فلانی، جانباز" می‌گردم. چند خط ناقابل می‌آید که فلانی جانباز که 60 ماه در جبهه بوده‌است(60 ماه! شاید خودش8-47 سالش بود)، به هم‌رزمان شهیدش پیوست! بی‌عکس، بی‌حرفی بیش از این. شاید شش یا هفت صفحه را باز کرده‌ام که کمی بیش‌تر بخوانم؛ بلکه یک عکس از او باشد؛ یا پیامی باشد. هیچ..

شاید 40 دقیقه گذشته. 40 دقیقه پکر بوده‌م و مثل همیشه، از این دست حرف‌ها از تو خشکاندتم و از بیرون.. حالم خوش نبوده..

40 دقیقه گذشته و من می‌بینم که این حال من هم گویی مدتی داشته. صفحه‌ها را یکی‌یکی که می‌بستم به خودم شک کردم. 

آرام نیستم اما

-----

دیشب تا صبح، بغضِ کسی را گریستم. اندوهِ کسی را فریاد زدم و این همه آن بود که از دیشب (که اصلا می‌خواهد هرشبی باشد) گفتنی‌ست.

فاصله از بودن و حتی هیچ‌کار نکردن تا نبودن و برخودپیچیدن به اندوهِ کسی‌ست که در هر جایِ دیگر، از هر سنخی که باشد با تو گره خورده است

------

آن‌که می‌گوید دوستت دارم، دلِ انده‌گینِ شبی‌ست که مهتابش را می‌جوید...

------

* ای داد از این شکنجه که از یار می‌کشم

 

+ Posted in دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰; 6:41 PM   by: Mehdi  |