از آن نقطه که همه چیز را پایان بود، سهممان تازه "آغاز" شد.

و ما هر چه که گفتیم، یا نوشتیم، سهممان از نقطه‌ها، "سرِ خط" بود؛ نقطه، بس کسانی را پایانِ راه بود. داستانِ ما گویی حکایت دیگری‌ست اما؛ که به ما که رسید، نقطه‌ها همه "سرِ خط" بودند..

پا به راهی که تازه آغازی بود

از پایانی که نبود..

  ---

وزنی در سرم افتاده است. وزن و ریتمی که همه گام‌هایم با آن میزان شده‌است. همه واژگان را مرور می‌کنم بلکه بتوانم حرفم را بزنم. و هنوز که هنوزست می‌نویسم و ذهنم پیش‌تر نمی‌رود از این که:

"ای کاش که می‌شد(دَ)ر تو لختی گم شد"

روزهاست که تلاشم این بوده تا بنویسم از این که "ای کاش که ..." و این روایت را پی بگیرم؛ غافل که داستان همه‌اش حکایتِ "کاش" و آرزو بوده؛ دور از آن که، نه لختی، که روزهاست که خود را جایی میانِ هاله‌ای از چیزی و کسی جا گذاشته‌ام.

----

شب‌ست و تارِ شهناز و "نوا"؛ و چیزی گویی در دلم -که این روزها برای کسی که نیست می‌تپد- فریاد می‌شود. این روزها گویی همه انباشته روزهای گذشته‌ام در من به شکلی میلِ بیرون‌ریزی دارد.  

----

پ.ن. :

کسی که این‌قدر دل‌نشین تار می‌زنه، چه‌طور می‌تونه تنها بشینه و خودش نزنه زیرِ آواز؟

+ Posted in شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰; 2:4 AM   by: Mehdi  |