خلاصهش نکن
----
*یهچی مث واجآرایی
----
بابا ما اینهمه سادهسازی کردیم داستانو که مسئله رو بتونیم یهکم حل کنیم. نه اینکه ماجرا رو عوض کنیم. حالا اگه تونستی این 10 رو که با 1 عوض کرده بودی، برگردونی سرجاشو بفهمی چی به چی میشه!
----
+
خلاصه بویِ پایان،
بویِ خداحافظی میده
خلاصه نکن
بمان و نرو دو چیزند
درست همانگونه که بیا و برو
--
بیشتر ماندهایم تا اینکه نرفته باشیم
و آمدهایم، تا این که رفته باشیم
و اگر جز این باشد
دستکم روزی بوده که اینگونه میخواستهایم
---
اینم یههو یادم افتاد و به گمونم از ناظم حکمته.
به
من گفت بيا. به من گفت بمان. به من گفت بخند. به من گفت بمير
آمدم؛
ماندم؛
خنديدم؛
مُردم.
--
فریدون پوررضا درگذشت
خبر به همین سادگی اما بس تلخ بود. با مرگش، بخش بزرگی از کودکی که هیچ، بخش بزرگی از همه دوران زندگی ما به خاطره پیوست. آوای آشنایی که غریبانه گیلان رو زمزمه میکرد و بیگمان، بخشی از شناسنامه گیلان بود.
و تلختر که چیزی برای گفتن جز این نداریم که یادش گرامی. . غریبانه بغض میشویم که دوباره آسمانِِ دیل پرابو. سیه ابرانِ جیر مهتاب کورابو. ستاره دونهدونه رو بیگیته. عجب امشب بساطِ غم جورابو
دچار خودخوانی شدهم و این، تنها تلاشیه بلکه این نفسها، حرف بشن و پایانی بشن بر این چند صباح که چندان با کسم سر گفت و شنودی نبود
---
شما را و حافظ خواندن
با هر کدام از این دهها سرباز
یک گام تنها بیشتر نمیتوان برداشت
کیش نخواهم شد
مات هم؛
وقتی که شاهی نیست.
پشتِ این همه
راهی به پیش نیست
و این همه یعنی
وزیری که نیستیم
چیزی که نیستیم
---
پیش میبرم این دهها را
تا آخر خط
و در مقابل
شاهی خواهم خواست
شاهی بایست
راهی بایست
تا چیزی شد
پیش رفت
---
بیترس و تهدید
بیشک و تردید
آّب از آب تکان نخواهد خورد
---
شاهی بایست