بعد یهباره بزنی کنار و بری بیرون.
این هــُرم که به صورت آدم میزنه و بوی شالی.. فکرشم آدمو راحت نمیذاره
----
توی ذهنم نشاندهمت یک کنج
[نورِ کمجان، میان موهایت]
(کاش چیزی بگوید آخر سر)
در خودم حرف میزنم ساکت
کاش چیزی بگویی آخر سر
مث این که «کمی قدم بزنیم»
[خارجی-عصر] (<-- کــــاشــکی میشد)
برویم عاقبت که گم بشویم
کلاغ، جایی در همین حوالی آشیانه کرد
حال، خواه قصه شما به سر برسد؛
خواه نرسد