شیشه رو تا بعدِ رودبار، یه‌جا مثل رستم‌آباد یا امام‌زاده هاشم بالا نگه داری و پیاده‌م نشی. 

بعد یه‌باره بزنی کنار و بری بیرون. 

این هــُرم که به صورت آدم می‌زنه و بوی شالی..   فکرشم آدمو راحت نمی‌ذاره


----

توی ذهنم نشانده‌مت یک کنج

[نورِ کم‌جان، میان موهایت]

(کاش چیزی بگوید آخر سر)

در خودم حرف می‌زنم ساکت

 

کاش چیزی بگویی آخر سر

مث این که «کمی قدم بزنیم»

[خارجی-عصر] (<-- کــــاشــکی می‌شد)

برویم عاقبت که گم بشویم

+ Posted in یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱; 5:58 PM   by: Mehdi  | 

کلاغ، جایی در همین‌ حوالی آشیانه کرد

حال، خواه قصه شما به سر برسد؛

خواه نرسد

+ Posted in سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱; 5:30 AM   by: Mehdi  |