Cluster Headache

The pain is lancinating or boring/drilling in quality, and is located behind the eye (periorbital) or in the temple, sometimes radiating to the neck or shoulder. Analogies frequently used to describe the pain are a re d-hot poker inserted into the eye, or a spike penetrating from the top of the head, behind one eye, radiating down to the neck, or sometimes having a leg amputated without any anaesthetic. The condition was originally named Horton's Cephalalgia after Dr. B.T Horton, who postulated the first theory as to their pathogenesis. His original paper describes the severity of the headaches as being able to take normal men and force them to attempt or complete suicide. From Horton's 1939 paper on cluster headache:

"Our patients were disabled by the disorder and suffered from bouts of pain from two to twenty times a week. They had found no relief from the usual methods of treatment. Their pain was so severe that several of them had to be constantly watched for fear of suicide. Most of them were willing to submit to any operation which might bring relief."

Thus, cluster headaches are also known by the nickname "suicide headaches".

خودکشی؛ بعضی دردها واقعا این‌جورن؛ مثل برخی شادی‌ها. شبیه درد دندان‌ها؛ چیزی شبیه همین دردِ سر که حس می‌کنی چیزی‌ست در پشت چشمانت و گاهی در اوج درد شاید به این برسی که دستت را از زیر پلکت داخل کاسه چشمان کنی و کره چشم را در بیاوری و «درد» را با دو انگشت بکشی بیرون و به گوشه‌ای پرتاب کنی بلکه کمی آرام بگیری.

گاهی درد کاملا درونی می‌شود. کاری از دستت برنمی‌آید. دنبال موضعی هستی که درد را به آن نسبت بدهی. و این‌گونه، سری که درد می‌کند را اتفاقا دستمال می‌بندند!

گاهی دردها یا لذت‌هایمان همین‌گونه‌اند. چیزی برای تو بیش از این که شهودی باشد، ذهنی می‌شود و این‌گونه حق مطلب ادا نمی‌شود.

--

دور که هستی، گاهی درد را آن‌گونه که هست درک نمی‌کنی. برای همین شاید سختی نکشی. شاید ناراحت نشوی و .. شادی هم همین‌طور. اتفاق شادی‌آفرین که رخ می‌دهد، گاهی دور که هستی آن‌چنان شاد نمی‌شوی که از نزدیک می‌توانستی بشوی.

گاهی اما برگ برمی‌گردد و اتفاقا از دوری، درد، تلخ‌تر می‌شود و شادی شیرین‌تر! و این میان یک چیز مشترک است؛

پایان‌ناپذیری!

 

پیش‌تر یک‌بار نوشتم که

دیشب تا صبح، بغضِ کسی را گریستم. اندوهِ کسی را فریاد زدم و این همه آن بود که از دیشب (که اصلا می‌خواهد هرشبی باشد) گفتنی‌ست.

فاصله از بودن و حتی هیچ‌کار نکردن تا نبودن و برخودپیچیدن به اندوهِ کسی‌ست که در هر جایِ دیگر، از هر سنخی که باشد با تو گره خورده است.

این همان‌ست که تو را به سردرد وامی‌دارد. مثل زمانی که از دندان‌درد سرت را به دیوار می‌کوبی؛ مثل وقتی که جنون تو را به درآوردن چشمانت ..

و همه این‌ها را برای شادی هم می‌توان روایت کرد.

 

و از این رو می‌توان این‌ها را هم احساسات خودکُشاننده نامید!

 

---

 


تقویم را معطل پاییز کرده است

در من، مرور باغ همیشه‌بهار تو


...

از باغ رد شدی که کِشد سرمه تا ابد

بر چشم‌های میشی نرگس غبار تو

 

 

زنده‌یاد حسین منزوی

+ Posted in یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱; 7:27 PM   by: Mehdi  |