رواست
اگر
تنها چونِ این همه چرا باشی
تصمیمِ تلخِ دیروز
به خوابِ شیرینِ دیشب
در هم ریخت؛
امروز هم
کورو برولی همواره گل سینهای به پیراهنش وصل میکرد. جایی کمی پایینتر از شانه چپش؛ شاید کمی بالاتر از جای معمول یک گل سینه. البته نه تنها "یک" گل سینه، که گلهای بسیار؛ در رنگهای گوناگون و شکلهای متفاوت و همه اما در یک چیز همانند؛ که همه آنها در نهایت سادگی بودند و با یک سنجاق ساده کوچکِ جدا به پیراهن وصل میشدند.
کسی چندان به این پی نبرد، اما رازِ این سنجاقکردن گل سینه، نه در گل که در همان سنجاق کوچک طلاییای بود که آنها را به پیراهن وصل میکرد. شاید چیزی مانند لجاجت بود؛ هر چه که بود اما، قرار بر این بود که سنجاق، یادآور قرارهای درونی او باشد برای خودش؛ نشانهای برای دوری از این کار و این فکر؛ و نمادی برای انجام آن کار و اندیشه به آن فکر و ... و بس بسیار این و آن دیگر.
--
...
کورو چندیست برای این که این کارها را، این فکرها را رها کند،گاهی گلِ سیـنـ..، سنجاق نمیزند؛
بلکه آن فکرها، آن کارها را بکند
ما به منعِ حرام هیچ گناهی نبود
که از پا ایستادیم
و به سوز و تلخِ شکنجه هیچ عقوبتی نبود
که آرام گرفتیم
ما تنها و تنها لبِ صبر گَزیدیم
صبری آتشین
که پیش هُرمش
دوزخِ همه آن همه گناه
به شوخیِ گزافهای میماند
مایی که خستگیهامان را
در گِل خشکیده چکمههامان
- که در آستانه در تکاندیم -
یا در رنگ رفته جامههامان
- که در گنجههامان آرام و بیصدا گذاشتیم -
پنهان کرده بودیم
ما
تنها و تنها لبخند زدیم
که دیریست حسرتهامان را
- که در گوشه چشممان حلقه زده بود -
در فریبِ خمیازهای گنجاندهایم.
و تنها مشق کردیم
"سکــوووت"
[سکــوووت]
و این همه را
کسی که خسته نشده باشد
کسی که حسرت نخورده باشد
و همه این خستگی و حسرت را فرونخورده باشد
نمیفهمد
ما در انتظار خوشآیندِ رخدادِ هیچ تقدیری
کنار این پنجره مه گرفته ننشستهایم
--------------------------------------------
شمعی که به باد خو کرده بود
از بادی که در نگرفت
رو به خاموشی میرود