کسی به خواب رفت
قصه نشنیده را
و از اینگونه که او پلک بر هم گذاشت
- ناگاه و بیمحل -
پیداست که برای سالها
قید بیداری را باید زد
-----
-----
این قطعه برای ماست
که نواخته میشود.
دستت را به من بده
بیا تا این والتز آخرین را
همین میان
بیهراس از خستگیِ فرداها
و نگاهِ سنگین و شرمآلود دیگر مردمان
- سرمست و پرشور -
برقصیم
باکی نیست
اگر فردا که بیدار شوند
به جای صفحه هنری
حوادث
از ما
و از رقصمان بگوید
---
امید که تلفات نده (میدونم که بس خوشبینانهس)
---
بعدا نوشته شد:
خبر آمد - ناگاه و تلخ - که زلزله 7.8 ریشتری جنوب شرق ایران را لرزاند و همین بس بود که پنبه تمام برنامههای آن روز زده شود. ناامیدانه خبرها را بالا و پایین میکردم که تلفات به چه میزان است و ..
و خوشبخت بودیم که زلزله در ژرفای زمین رخ داد و تلفاتی در پی نداشت.
Tutti i passi che ho fatto nella mia vita, mi hanno portato qui, ora
اینجا دقیقا همونجاس که نباید ازش ناامید شد. باید بهش امید بست
دو؛
به اینجا که میرسه، حافظم کارش تنها تایید و همراهی میشه که "میدونم.."
---
* بشنوید