کسی به خواب رفت

قصه نشنیده را


و از این‌گونه که او پلک بر هم گذاشت

- ناگاه و بی‌محل -

پیداست که برای سال‌ها 

قید بیداری را باید زد


-----

-----


این قطعه برای ماست

که نواخته می‌شود.


دستت را به من بده

بیا تا این والتز آخرین را 

همین میان

بی‌هراس از خستگیِ فرداها

و نگاهِ سنگین و شرم‌آلود دیگر مردمان

- سرمست و پرشور -

برقصیم 


باکی نیست

اگر فردا که بیدار شوند

به جای صفحه هنری

حوادث

از ما

و از رقصمان بگوید

---

امید که تلفات نده (می‌دونم که بس خوش‌بینانه‌س)


--- 

بعدا نوشته شد:

خبر آمد - ناگاه و تلخ - که زلزله 7.8 ریشتری جنوب شرق ایران را لرزاند و همین بس بود که پنبه تمام برنامه‌های آن روز زده شود. ناامیدانه خبرها را بالا و پایین می‌کردم که تلفات به چه میزان است و ..

و خوش‌بخت بودیم که زلزله در ژرفای زمین رخ داد و تلفاتی در پی نداشت.

+ Posted in سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲; 5:1 PM   by: Mehdi 

یه جمله‌ای هست که روی سنگ روی زمینِ فرودگاه اصلی میلان و یه سری ایست‌گاه‌های قطار و متروش نوشته شده از کسی به نام آلبرتو گاروتی (Alberto Garutt):

Tutti i passi che ho fatto nella mia vita, mi hanno portato qui, ora

که برگردان انگلیسیش می‌شه این:

Every step I have taken in my life has led me here, now!


به نظرم جدا از خود جمله و قشنگیش، تناسب خوبی پدید آورده این هم‌نشینی فضا و پیام. چه روزای پرفشار و استرس و چه روزای کاری و چه روزی که با مهمونا سر از میلان درآوردیم، این جمله منو برا مدتی (مسافتی) به خودش سرگرم کرده بود.



+ Posted in جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲; 11:56 PM   by: Mehdi  | 

یک؛

این‌جا دقیقا همون‌جاس که نباید ازش ناامید شد. باید بهش امید بست


دو؛

به این‌جا که می‌رسه، حافظم کارش تنها تایید و هم‌راهی می‌شه که "می‌دونم.."


---

* بشنوید

+ Posted in سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲; 1:32 AM   by: Mehdi  |