داستان آینده را به شیطان گفتم
درخت را کندم
قابیل را کشتم
و شیطان متقاعد هم قبلا سجده کرده بود!
دیگر هیچ چیز مخالف میل خدا نبود
بهشت بود و انسان
و جهنم متروکه ای خاموش
و ما در کنار شیطان
-دشمن دیرین اما دوست نوین-
روزگار می گذراندیم
زان پس روزی فرارسید و خدا همه ی ما را در پیشگاه خود احضار نمود
و موجودی را به ما معرفی کرد که ازآب خلق کرده بود
و گفت بر او سجده کنید !
فرشتگان چاپلوسانه به سجده افتادند
و شیطان هم سجده را پذیرفت !!!
و ما ماندیم و خدا و مخلوق نوین ...
و سجده نکردیم و رانده شدیم
و آنگاه همه ی ما - شیطان نوین - نه که میلیاردها شیطان مجهز به فکر و منطق ...
ما رانده شده بودیم
پس مخلوق نوین را برای سرپیچی ترغیب کردیم
و او خورد آنچه نباید
و کرد آنچه شایسته نبود ...
بیراهه رفت آری...
و خدا دنیایی نوین را برای او بنا کرد .
[ و این بین داستان من میلیاردها میلیارد تن به خود اضافه تر دید... ]