یه سری دارن گریه می کنن
در و دیوار و آدما سیاهپوشن
بوی گلاب تو فضا پر شده
ولی...
ولی انگار یه چیزی با حساب کتاب جور در نمیاد
آره...
یه نفر اضافیه!!!
و من بي اختيار به حركت در آمدم
- من آغاااااااز ...
به پشت سرم مي نگرم
رد پايي خونين كه از دوردست كشيده شده است
و در برابرم مسيري تاريك و مبهم كه هيچش آشكار نيست
-من آغاز شده ...
پاهايم سنگين شده اند
شايد هم خون چسبناك ، توان كندن پاهايم را ازمن گرفته است.
به پشت سر چشم مي دوزم
از خود مي پرسم: راستي چند تا از اين ها را من برداشته ام؟
بي جواب ، خسته و سرد به راهم ادامه مي دهم.
آري آغاز من از ابتدا ترديدي بيش نبود اين را مطمئنم!!
اكنون مي فهمم :
- آنگاه ، تمام شدن من آغاز شده بود و ...
صداي خفيف ناقوس را ......
از بلندای درخت کهن
بوسه بر خاک می زند
برای مرگ انسانیت شمعی روشن خواهم کرد...
میان بارش برگ و تگرگ
کنار قبر شکسته ی پیرمرد باغبان
بلوط کهن به شکوفه نشسته است
رخ در رخ کاجی فسرده ...