داره صدای قرآن میاد

یه سری دارن گریه می کنن

در و دیوار و آدما سیاهپوشن

بوی گلاب تو فضا پر شده

ولی...

ولی انگار یه چیزی با حساب کتاب جور در نمیاد

آره...

یه نفر اضافیه!!!

 

+ Posted in چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۴; 12:6 PM   by: Mehdi  | 

ناقوس به صدا در آمد

و من بي اختيار به حركت در آمدم

 - من آغاااااااز ...

به پشت سرم مي نگرم

رد پايي خونين كه از دوردست كشيده شده است

و در برابرم مسيري تاريك و مبهم كه هيچش آشكار نيست

-من آغاز شده ...

پاهايم سنگين شده اند

شايد هم خون چسبناك ، توان كندن پاهايم را ازمن گرفته است.

به پشت سر چشم مي دوزم

از خود مي پرسم: راستي چند تا از اين ها را من برداشته ام؟

بي جواب ، خسته و سرد به راهم ادامه مي دهم.

آري آغاز من از ابتدا ترديدي بيش نبود اين را مطمئنم!!

اكنون مي فهمم :

- آنگاه ، تمام شدن من آغاز شده بود و ...

صداي خفيف ناقوس را ......

+ Posted in پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۴; 2:58 AM   by: Mehdi  | 

وفتی که آخرین میوه

از بلندای درخت کهن

بوسه بر خاک می زند

برای مرگ انسانیت شمعی روشن خواهم کرد...

+ Posted in چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۴; 7:20 PM   by: Mehdi  | 

در انتهای تنگ گورستان تاریک

میان بارش برگ و تگرگ

کنار قبر شکسته ی پیرمرد باغبان

بلوط کهن به شکوفه نشسته است

رخ در رخ کاجی فسرده ...

+ Posted in چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۴; 7:18 PM   by: Mehdi  |