ناقوس به صدا در آمد

و من بي اختيار به حركت در آمدم

 - من آغاااااااز ...

به پشت سرم مي نگرم

رد پايي خونين كه از دوردست كشيده شده است

و در برابرم مسيري تاريك و مبهم كه هيچش آشكار نيست

-من آغاز شده ...

پاهايم سنگين شده اند

شايد هم خون چسبناك ، توان كندن پاهايم را ازمن گرفته است.

به پشت سر چشم مي دوزم

از خود مي پرسم: راستي چند تا از اين ها را من برداشته ام؟

بي جواب ، خسته و سرد به راهم ادامه مي دهم.

آري آغاز من از ابتدا ترديدي بيش نبود اين را مطمئنم!!

اكنون مي فهمم :

- آنگاه ، تمام شدن من آغاز شده بود و ...

صداي خفيف ناقوس را ......

+ Posted in پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۴; 2:58 AM   by: Mehdi  |