و من بي اختيار به حركت در آمدم
- من آغاااااااز ...
به پشت سرم مي نگرم
رد پايي خونين كه از دوردست كشيده شده است
و در برابرم مسيري تاريك و مبهم كه هيچش آشكار نيست
-من آغاز شده ...
پاهايم سنگين شده اند
شايد هم خون چسبناك ، توان كندن پاهايم را ازمن گرفته است.
به پشت سر چشم مي دوزم
از خود مي پرسم: راستي چند تا از اين ها را من برداشته ام؟
بي جواب ، خسته و سرد به راهم ادامه مي دهم.
آري آغاز من از ابتدا ترديدي بيش نبود اين را مطمئنم!!
اكنون مي فهمم :
- آنگاه ، تمام شدن من آغاز شده بود و ...
صداي خفيف ناقوس را ......