به رقصان

 

پکی به سیگار

اتاق غمزده و خاموش

هیچ کس کلامی نخواهد گفت...

پوف!

ابر سفید رنگ در هوا معلق می ماند

کمی درنگ؛

هری پایین می ریزد

 

صدای لرزش دو استکان چای در سینی

با طنین بی وقفه ی یک اضطراب در هم می آمیزد

وقتی خبر می دهند که...

 

و سر ریز اشک ها و قطره ها...

 

و من کمی درنگ می کنم

و هری سقوط می کنم میان لحظات سردرگم بی تاریخ ام

و از پوچی این التهاب

دود را به درون می مکم

تا حسرت آغشته به بغض را

یکجا

پشت تلخای گزنده ی سیگار بیرون دهم به اتاق مه آلود مبهوت

پوف!

و من هزار بار بهت را از میان دریچه خشکیده لبانم می بلعم

 

هیچ صدایی نیست

دو استکان نیمه پر در جا خشکشان زده است

 

به فاصله ی جرقه یک فندک

بی اراده نقش می بندد

سرمشق "الف" های موازی آهنین بر دیوار سرد

و من

بی درنگ

مشق آزادی را در سر می پرورانم

و این بین

صدای شکنجه ی یک بی کران ِ ترس

در هم می آمیزد با رگبارِ ِ بی وقفه یِ آسمانِ مه آلودِ مبهوت

و سر ریز ِ قطرات

و بی شمار "الف" کشیده ی رها میان آسمان و زمین

تا مشق بی کرانه ی هزار که صدها هزار که بی شمار آزادی

پوف!

 

پی نوشت:

اگه فک می کردم میخونی خیلی زودتر پستش می کردم

+ Posted in چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۸۷; 3:46 PM   by: Mehdi  | 

   چهار تا خط، یک برگه ی سفید روی بوم. البته اگه به چهار تا چوب که با چهار تا میخ به هم وصل شدن بشه گفت بوم. روز و شبش رو این طور سپری می کرد که پشت بوم بشینه و روی برگه، طرح بزنه. اگر هم حوصله ش سر رفت، پاشه یه استکان چای تلخ بخوره، یا شاید کمی توی اتاق قدم بزنه و از پشت پنجره، بیرون رو تماشا کنه. البته از بیرون رفتن هم بدش نمی اومد. پالتوی خاکستری رنگ بلندش رو به تن می کرد، در رو پشت سرش می بست و از پله های آهنی آروم آروم پایین می رفت.

   اوایل زمستون همیشه براش جور عجیبیه. خصوصا بعد از اولین برف. از پنجره ی اتاقش می شد برفهای گوشه ی کوچه رو به راحتی دید. دو  سه روز بیشتر نبود که برف بایده بود. سفید سفید. درست عین برگه ای که روی بوم گذاشت. هوا ابری بود. به خاطر همین هم اتاق خیلی روشن نبود. هنوز رد سایه ها رو که از آتش نیمه جون شومینه روی دیوار سرد اتاق می لرزید می شد دید.

   با دستمال کتری آب رو از کنار آتش برداشت و تا نصف قد لیوان چای ریخت. بعد به سمت چوب لباس رفت. دست کرد توی جیب پالتوش و جعبه سیگارش رو بیرون کشید. فقط یک سیگار. جعبه ی سیگار رو مچاله کرد و اون رو به سمت سطل گوشه ی اتاق پرتاب کرد. جعبه از روی سطل سرازیر شد کنار برگه های مچاله شده ی روی زمین. سیگارش رو با آتش شومینه روشن کرد و رفت جلوی بوم نشست. نگاهش به بوم گره خورده بود. چشماش به برگه بود اما نگاهش خیلی دورتر سیر می کرد. تو سفیدی های برگه گم شده بود. با دست چپش سیگار رو از روی لبش برداشت و با دست دیگه، اول یکی و بعد سه تا خط دیگه کشید. باز نگاهش رو به برگه دوخت؛ تمام. سیگارش رو روی تل ته سیگارها خاموش کرد. دیگه چای خنک شده بود. یعنی در اصل لبش رو نمی گزید. چای رو تلخ تلخ فرو داد و لیوان رو روی میز گذاشت. روی میز به جز لیوان چای و جا سیگاری، یه دسته گل خشک توی گلدون، یه دفتر و یه مداد کوتاه بود.

   صدای جرقه ی تکه ی چوبی که چند لحظه پیش تو آتش قرار داده بود با صدای بارون که تازه شروع به باریدن کرده بود آمیخته شد. دفتر رو باز کرد. چند صفحه ورق زد و بعد مکث. مداد رو به دست گرفت. اونقدر بلند نبود که به راحتی تو دستش جا بگیره. معلوم نبود که چی، ولی چند دقیقه ای می نوشت. دست از نوشتن کشید و ته مداد رو به گوشه ی لبش تکیه داد. نوشته هاش رو مرور می کرد. مداد رو دو بار روی برگه لغزوند. یه جایی رو خط زد و جاش چند کلمه اضافه کرد. بعد با رضایت بیشتری به کارش ادامه داد. به پایان نوشته که رسید مداد رو لای دفتر گذاشت و اونو بست.

   سرش رو به چپ و راست گردوند و خستگی در کرد. از جاش بلند شد و به گوشه ی اتاق رفت و سطل پر از آبی رو برداشت و توی دستشویی خالی کرد. یه نگاهی به آینه انداخت. چند وقتی بود که اصلاح نکرده بود. دسته ی تیغشو از کنار آینه برداشت و شروع به اصلاح کرد. از بالا به پایین و برعکس؛ آخرای اصلاح بود که تیغ، گونه ش رو خراشید. از سوزش پلکهاش رو به هم فشرد. دستـه ی تیغ رو کناری گذاشت و دستش رو به سمت پالتوش که خیلی هم فاصله نداشت دراز کرد. از جیبش دستمالی بیرون کشید و روی زخم گذاشت و آروم رفت رو به روی شومینه نشست. یه دستش به گونه ش بود و دست دیگه ش چوب های توی شومینه رو زیر و رو می کرد. چند دقیقه ای گذشت که خون صورتش بند اومد. دستمال رو آروم از صورتش جدا کرد و از جاش بلند شد و اون رو توی دستشویی انداخت. آب به سختی از لوله که انگار راه گلوش گرفته باشه عبور می کرد. دستمال توی آب غوطه می خورد و آب ذره ذره رنگ می گرفت. در عوض، دستمال کم کم آروم می شد. آروم آروم. انگار جون داده باشه. به سمت پنجره رفت و از کنار اون چیزی برداشت؛ سیب زمینی. چوب ها رو جا به جا کرد و اون روی بین چوب ها وسط آتش جا داد. طول می کشید که خوب بپزه. از مقابل آتش کنار رفت. جلوی دستشویی خم شد و سطل رو برداشت و اونو گوشه ی اتاق سر جای قبلیش قرار داد.

   [دامب، دامب ...] هنوز بارون می اومد. از گوشه ی سوراخ سقف، آب چکه چکه به داخل سطل می چکید.[دامب، دامب ...] صدا ضعیف و ضعیف تر می شد. صدای قدم های مرد که اتاق رو ترک کرده بود و از پله ها پایین می رفت.

   هنوز رد سایه ها رو روی دیوار می شد پی کرد. سایه ی آتش کم جون شومینه، توی تیره ی ابری نزدیک ظهر یک روز بارونی اوایل زمستون

+ Posted in یکشنبه دهم شهریور ۱۳۸۷; 2:3 PM   by: Mehdi  |