به رقصان
پکی به سیگار
اتاق غمزده و خاموش
هیچ کس کلامی نخواهد گفت...
پوف!
ابر سفید رنگ در هوا معلق می ماند
کمی درنگ؛
هری پایین می ریزد
صدای لرزش دو استکان چای در سینی
با طنین بی وقفه ی یک اضطراب در هم می آمیزد
وقتی خبر می دهند که...
و سر ریز اشک ها و قطره ها...
و من کمی درنگ می کنم
و هری سقوط می کنم میان لحظات سردرگم بی تاریخ ام
و از پوچی این التهاب
دود را به درون می مکم
تا حسرت آغشته به بغض را
یکجا
پشت تلخای گزنده ی سیگار بیرون دهم به اتاق مه آلود مبهوت
پوف!
و من هزار بار بهت را از میان دریچه خشکیده لبانم می بلعم
هیچ صدایی نیست
دو استکان نیمه پر در جا خشکشان زده است
به فاصله ی جرقه یک فندک
بی اراده نقش می بندد
سرمشق "الف" های موازی آهنین بر دیوار سرد
و من
بی درنگ
مشق آزادی را در سر می پرورانم
و این بین
صدای شکنجه ی یک بی کران ِ ترس
در هم می آمیزد با رگبارِ ِ بی وقفه یِ آسمانِ مه آلودِ مبهوت
و سر ریز ِ قطرات
و بی شمار "الف" کشیده ی رها میان آسمان و زمین
تا مشق بی کرانه ی هزار که صدها هزار که بی شمار آزادی
پوف!
پی نوشت:
اگه فک می کردم میخونی خیلی زودتر پستش می کردم