دلم برای نفسهای بی محتوا تنگ است. حکایت کسی مثل من، حکابت دلتنگی هاست.

[نفسهای بی حرف، نفسهای بی کلام، نفسهای بغض..]

دلم تنگ نفس نفس زدن است. آسوده خاطر، زل زدن به هرگوشه که بخواهی. دلم تنگ پیاده رفتن های بی مقصد است. کسی نیست که بداند یکی مثل من، حتی سرخوش خیال شبگردیهای بی موقع است. دلم تنگ اینست که هرکسی هرروز 10 بار نپرسد"چی؟" یا منظورت را بپرسد. هرچه هست دلم تنگ است. درد خیلی از ما اینست که زیاد بغض می کنیم و کم می گرییم. از ترس مردانگی مان، از ترس خودمان. مثل خستگی بدون خواب سخت است. دلم تنگ شکست است؛ تنگ تسلیم..

حیف از برف!

 


تازه ضمیرها را که ازمان بگیرند

از شمار، خواهیم گریخت

وقتی که ما را از ضمیرهامان بگیرند

و آنگاه تنها خواهیم گریست

تن ها!

وقتی که       از ضمیرها    بگیرند

وقتی که ضمیرها بگریند..

+ Posted in یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۷; 9:31 AM   by: Mehdi  | 

دستمو، بدجور بریدم؛ اما از رو نرفتم. قصد کرده بودم که اینو بنویسم. به خاطر چیزای زیادی، ذهنم مشغوله. داشتم فک می کردم که برای یه کسی مثل من همیشه یه خدا کافیه. یه کسی مثل من انتظار زیادی از یه خدا نداره. شاید انتظارش فقط این باشه که اون خدا، باشه که بدونه قصد هر کارش چیه. به خاطر خداییش مقید به زمان نباشه و خیلی راحت تر بفهمه که همه این حرفاشم مال امروز و دیروز نیست. خدایی که سفره شو باهاش مشترک کنه و چیزی که باهاش احساس راحتی کنه. چندوقت پیش گفتم که هیچ چیز منو به هیچ خدایی نمی رسونه. اما اقلا این چند روز می دونم که به این خاطر هم که شده خیلی نیاز دارم بهش. اگه باشه، اثبات هیچ چیزی در کار نمی مونه. خدایی که می تونه از جنس خودم باشه، یا چیزی شبیه "خدا" باشه. خلاصه هرکی که هست و هرکجا که هست؛ می دونه من چی میگم. یکی بهش بگه که فقط باشه.

کسی که به چیزی فک می کنه، لزوما نمی خواد بهش عمل کنه. اصلا شاید می خواد بهش عمل نکنه یا خلافش رفتار کنه. شایدم می خواد بعدا... اما هر چی هست، من دارم بهش فک می کنم.

باران یادت باشه. منم یادمه. نمی تونم فراموشش کنم.

نمیشه فراموشش کرد.

 

+ Posted in جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۸۷; 10:53 AM   by: Mehdi  |