دلم برای نفسهای بی محتوا تنگ است. حکایت کسی مثل من، حکابت دلتنگی هاست.

[نفسهای بی حرف، نفسهای بی کلام، نفسهای بغض..]

دلم تنگ نفس نفس زدن است. آسوده خاطر، زل زدن به هرگوشه که بخواهی. دلم تنگ پیاده رفتن های بی مقصد است. کسی نیست که بداند یکی مثل من، حتی سرخوش خیال شبگردیهای بی موقع است. دلم تنگ اینست که هرکسی هرروز 10 بار نپرسد"چی؟" یا منظورت را بپرسد. هرچه هست دلم تنگ است. درد خیلی از ما اینست که زیاد بغض می کنیم و کم می گرییم. از ترس مردانگی مان، از ترس خودمان. مثل خستگی بدون خواب سخت است. دلم تنگ شکست است؛ تنگ تسلیم..

حیف از برف!

 


تازه ضمیرها را که ازمان بگیرند

از شمار، خواهیم گریخت

وقتی که ما را از ضمیرهامان بگیرند

و آنگاه تنها خواهیم گریست

تن ها!

وقتی که       از ضمیرها    بگیرند

وقتی که ضمیرها بگریند..

+ Posted in یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۷; 9:31 AM   by: Mehdi  |