این روزها آنقدر اتفاق افتاده است که دل خیلی ها می تپد و خیلی ها در جست و جوی لختی درنگند که خلوتی پیدا کنند و ذره ای فکر تا چیزی بنویسند و کلامی منعقد کنند. آه که چه روزگار غریبی ست واقعا.

این روزها آنفدر از رفتن ها خواستم بنویسم که نشد. آنفدر که تا به خودم آمدم دیدم فرصتی نمانده است. به همبن خاطر این متن نیمه کاره را پست می کنم.

دوست دارم تکرار کنم که:

ازینگونه که می گویند

و ازینگونه که می شنویم

داستان بسیارست...

کتاب ها را ورق می زنیم

تا شاید در تکاپوی برگه های شیری رنگ شده

دوباره جان بگیرند

و باز به صرافت افتند

آنان که از آزادی خواندند

که "آه اگر آزادی..."

اینک که کنار هر دیوار فروریخته

میان دستهامان،

میان چشمهامان،

میان مهتاب و آیینه هامان،

و باغچه ها و بارانمان،

میان نوازش ها و دلهره هامان،

نشان از دوچندان دیوار برافراشته است؛

خطوطی دیگر باید نوشت

و کلامی دیگر بایست افزود

چرا که این پلیدی؛ این تزویر

در سایه روشن این نیمه های شب

دزدانه از چشمان سطور و صفحات گریخته است...

بیرون خواهم رفت

چرا که قلم باید خرید و

و یک دفتر 100-برگ؛ نه که یک دفتر انسان ها-برگ...

دوباره باید نوشت

و بایست ادامه داد

ازینگونه که می شنویم

ازینگونه که میبینیم

تاریخ را دوباره بایست نوشت

تا شاید پس از ما بخوانند

ازینگونه که نگفته بودند

ازینگونه که نشنیده بودند

آنانکه پیش از ما...

 

آری روزگار غریبی ست. و نیست آن که باید این روزها را از نو روایت کند. این روزها شاید بسی غریب تر است که دهانت را می بویند مبادا که ذکری بر لبانت جاری ساخته باشی. امروز دیگر ملال، تنها دیوارهای فروریخته نیست. دیوار برافراشته دو چندان است... بیش از این بسیار گفته اند و گفته ایم و پیش از این نیز.

وسط این گیر و دارها، این وداع ها نیز به تلخی فزاینده این روزهای ناگزیر اضافه می کند. این که دوستت حتی نه دوست نزدیک این سالهایت زنگ بزند و بگوید که برای خداحافظی ست غربت این روزها را...

بگذریم. همه این روزهای تلخ، واقعیتند. همه ما واقعیتیم. همه این وداعهای تلخ واقعیتند. همه این تلخی ها واقعیتند و نمی دانم من، همه این واقعیت ها را برای چه می گویم. ای کاش وسط این همه واقعیت دست و پا نمی زدیم. ای کاش قدری خیال...

اینقدر همه چیز بی مقدمه آغاز شد که رشته از دست در رفت و داستان ما، بدون پایان بندی رها شده است. شاید سرانجام ما، تقدیر ما، پایان بازی ما، پایانی بازست... شاید در حول و ولای غرق شدگی و غرق نشدگی دست و پا می زنیم. گویی ما میان گم شدن و مرگ، مخیریم. 

بازی کلمات، بازی ذهن من و چشمان شما یا برعکس نیست. ما اسیر بازی کلماتیم. آن گونه که من و ما...


کجای این شب بی انتهاست؟

که افسار این چموش سر به هوا را بر آن باید بست

به دنباله کدام ستاره باید گره زد؟

سررشته بادبادک کودکی هامان را

تا شاید پس از سالها که مهتاب بینایی مان بخشید

یاد پروازی را دوباره کند

به کدام سو باید رهانید

این خیال های بی ریا را

تا قطره ای که سرانجام این شب تیره است

آفتابی را دوباره زنده کند

خدای را کجای این شب بی انتهاست؟

که باید از آن آغازید


قبلا هم گفته ام که هیچ معلوم نیست که چه کسی می رود و چه کسی می ماند. کسی نمی داند. 

اما این روزهای من بیش از هرچیز سرشار از رفتن ها و نرفتن هاست..

سرشار از بودن و نبودن

از رفتن ها و نرفتن ها

...

اصلا حال و روز خوشی برای پست دادن ندارم این 360 و پروفایل بدجور حال آدم را گرفته اند. کم کمک دوباره به همین بلاگفا خو خواهیم کرد. 

+ Posted in پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۸; 3:56 PM   by: Mehdi  | 

به یاد همه آن ها که کشته شدند

تا زنده نمانند

آن ها که کشته شدند

تا زندگی نکنند

آن ها که رفتند

تا لحظه ای نمانند

آن ها که خموش شدند

تا کلامی نگویند

آن ها که چشمانشان را بستند

تا دیگر نبینند

آن ها که پرده گوشهاشان را دریدند

تا چیزی نشنوند

آن ها که دستهاشان را بریدند

تا خطی ننویسند

آن ها که پاهاشان را قلم کردند

تا گامی دیگر برندارند

آن ها که جمجمه هاشان را کوفتند

تا لختی نیندیشند

آن ها که حنجره هاشان را دریدند

تا فریادی نزنند

آن ها که قلبهاشان را بیرون کشیدند

تا مجالی دیگر نتپند


آن ها که کشته شدند

چرا که جوان بودند و سبز


همان ها که رفتند و اندیشیدند و فریاد زدند و تپیدند

آن ها که گفتند و دیدند و شنیدند و نوشتند

آن ها که ماندند

آن ها که زندگی کردند


همان ها که به سفاهت جاودانه ات

مردانه خندیدند

+ Posted in سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸; 11:44 PM   by: Mehdi  |