کار سختی نیست لعاب افسردگی دادن به تنبلیهامان. این گونه است که میتوان برای چیزی که شاید حتی سزاوار سرزنش باشد، با ترحم مواجه شد. این مسئله، دیگر پدیده سادهای نیست و نه تنها در زندگیهامان جریان دارد، بلکه آنقدر در آن ریشه کرده که حتی نشان آن را در ادبیات و هنر، فراوان میتوان یافت.
زمانی که به این موضوع در چیزی یا کسی پی میبری، ترحم برانگیزی مورد علاقه وی، رقتبرانگیز میشود.
------
در خلسه دراز کشیدهام. بیکارم و میان استراحت از فشار کارهای این روزها. همین خلسه و بیفکریست که ناگاه رنگ میبازد؛ که میخواهم که رنگ ببازد... دست به دامان متافیزیک این روزهای خودم شدهام که باز کسی، تعادل بنگی این روزها را به هم بزند. همین میشود که من دوباره در مخدر خیال فرو میروم. همین میشود که یک دست پنهانی، صاف مرا از خلسه به ورطه خیال هل میدهد. همین میشود که بنگ در بنگ! که تازه این برای استراحت یک ربعه، سمی مهلک است. و تلانباری از کارهای روی زمین مانده!
چرا همه چیز رنگ میبازد؟ حس پراکندگی دارم. برای این روزهای خودمان حرفهای زیادی هست. [به بسیاری دلایل ادامه نمیدم. واقعا حرف داشتم. شاید وقت مناسبیو برا این حرفا انتخاب نکرده بودم.]
------
Friends, How I met your mother, etc.:
امکان شکست، پذیرش، maturity، اعتماد، دوستی و ... همه چیز در همینها به سادگی، خلاصه میشود و اینجا هنوز به سختی درگیر اسمهای همدیگریم.
[دنبال مصداق نباشید؛ لطفا]
-----
کسی که نیستی
و من؛
که نباید!
و این بین؛
چه تکرار تلخیست
در هر چه بود و نبود
و هر چه باید و نباید
...
همه چیز از یک نباید آغاز میشود
و همیشه چیزی هست که نباید؛
و همیشه چیزی هست که خراب میشود
کسی اینجا سراغی از رنگ مو و چشم نمیگیرد. کسی از خال گوشه صورت همسایهاش خبر ندارد. کسی از خنده یهوری صاحبخانهاش چیزی نمیداند. کسی رد بستنی دزدکی بر صورت مادربزرگش را نمیبیند. کسی اخم پدرش را نمیلرزد. کسی شکلک درآوردن همکلاسیاش را به معلم نمیخندد. اینجا رسم همین است. همیشه تا 2 سالگی دیده میشوی. بعد از آن از دایره دیدار مردم، بیرونی.
اینجا نگاه کسی به نگاه دیگری گره نمیخورد. کسی اشکهای کسی را نمیبیند. کسی سرخی شرم بر گونه کسی را نمیفهمد. کسی تورم بغض در گلوی هیچکس را نمیخواند. کسی چشمک نمیزند. کسی لبخوانی کسی را به هر منظور، چه برای یک "دوستت دارم" پنهانی چه هر چیز دیگر، درک نمیکند. اینجا حتی از نگاههای سرد خسته هم خبری نیست.
اینجا هیچکس تصویری از خنده، گریه، معصومیت، شرارت، اخم، غصه و ... ندارد. اینجا، "چهره"، تازه اگر باشد، مفهومی سراسر ذهنیست.
ندامت، ترس (از هر چیز، چه از سقوط، آن هم در هرچیز از چاله گرفته تا ...، چه از رودررویی و چه از هر "چه" دیگر)، نا امیدی یا ...؛ کسی هنوز نمیداند همه آن چیزی که مردم، روزگار درازیست در این دیار به آن دچارند، چیست.
---
صرف نظر از اینکه واقعا رفتنی هستیم یا نه، فکر کردن به بستن چمدان، چیز جالبی میتواند باشد. بستن چمدان؛ شاید ساده یا پیچیده به نظر بیاید که نماد یا نمودی از تغییر موقعیت و فضا باشد؛ یعنی چه دقیق، چه کنایی، از "گذر" سخن میگوید. برداشتن حافظ و شاهنامه و کتابهای مورد علاقه از قفسه کتاب، تا کردن پوشاک، گذاشتن بستههای خوراکی، همه و همه کارهاییست که به طور کلی میشود توشه راه برداشتن، همراه داشتن چیزی در سفر، بردن چیزهای ضروری برای زندگی در فضای جدید، چیزهایی برای یادمان و بهیاد آوردن خیلی مسائل و... فکر که میکنی از یک گذرِ ساده به "گذار"، به گذاشتن، که آن روی برداشتن باشد، میرسی.
و گویی همه چیزت را خلاصه میکنی در همانها که میبری. یکجور قلمه برداشتن از گیاه است که بعدا در آب بگذاری و ... شاید همه این رفتار ما با درک کم من، شبیه همان دبد هالوگرافیک باشد و این چمدان بستن چه در نمونههای جسمی و فیزیکی و چه در ساحت ذهنیات، همان هالوگرام باشد؛ چیزی را با خودت ببری که تنها بخشی از کل زندگیات بوده و با کمی تابش، تحریک یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاری، شمایی از همه آن را برایت بنمایاند.
اما اینجا و این موقعیت، زمان مناسبی برای ارزیابیست و همین زمانست که در میان ارزیابی هایت، به فکر فرو میروی که رد اشتباهاتت را کمرنگ کنی. سعی کنی اصلاح شوی، تجربیاتت را، یعنی اشتباهاتت را هم تنها با بسنده کردن به رهیافتشان، در قالب گزارههایی ساده با خودت ببری که بدانی مثلا، "آ" باعث شد "ب" رخ بدهد؛ همین!
پیش از این گفته بودم که اگر به سال های آغاز دانشگاه بازمی گشتم، اشتباه های دیگری می کردم.
و آن چه این روزها بیشتر درگیر آنم، دوستیهاست. که دوستیهایت را مرور میکنی و همان کاری را که در آغاز دبیرستان و راهنمایی و نقاط مشتقناپذیر اینچنینی در زندگیات، آگاهانه یا ناآگاهانه کردهای، این بار با حساسیت بیشتری انجام میدهی. یعنی در ذهن، برخی دوستیهایت را دم دست و جلوی چشم میگذاری و برخی را دورتر جایی که شاید اصلا مهم نباشد، پرت میکنی.
همه اینها ناخودآگاهت را درگیر داوری میکند. داوری اینکه پسِ همه این روزها و سالها، چه چیز را دم دست میگذاری؟ چهچیز را در چمدان جا میدهی؛ یعنی چهچیزی ارزش قرار گرفتن در معادله محدودیت وزن چمدانت را دارد؟
---
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند --- امام شهر که سجاده میکشید به دوش
---
پ.ن.: اشتباه نکرده م. همه چیز همانطور است که فکر می کنم. برای همه این ها، ارزیابی خودم را دارم. اما گویی اینجا واقعا آدم ها را از روی کفش هایشان می شناسند..
سکوت، چاره نیست...؛ دوستان
فریاد بودهام
گویا همیشه هیچ؛
بر باد بودهام
رژه واژگان در ذهن؛ آهنگری سازها در مغز، هنگام صبحانه؛ صدای تلاش بیوقفه قاشق چایخوری برای اضمحلال! شکر در چای؛ ادامه آواز دوستداشتنی در ذهن که به تکرار، دلزننده میشود؛ ادامه بحثهای خیالیِ هیچگاه درنگرفته؛ تصویر مهربان دوست در فرصت کوتاه یک پلک زدن؛ چمباتمه روی مبل کنار تلویزیون خاموش؛ سرسام مارش رادیو سراسری؛ ناله دزدگیر ماشین مهمان مزاحم همسایه از سنگینی بال یک مگس؛ وداع پاریس بعد از 3 سال؛ اشتباه عمدی فاصله + نقطهگذاری در قبلی؛ "دوستت دارم"های خشک شده لای کتاب قدیمی؛ پیرمرد کتابفروش؛ حنا دختری در مزرعه؛ ممول؛ پاشا؛ دختر مهربون؛
تشویش جملات یک غُرِ ناهمگونِ بیموقع در شامگاهی دلانگیز
[با حذف]
----
حس بدی به آدم می ده که بگه پاشید برید از این خراب شده! آدم دلش می سوزه که بگه اینجا شده "زمین" تو"وال- ای" که از کثافت، ولش کرده بودن رفته بودن یه جای دیگه.
----
بر خود حضور دیده دلدار میکشم ای داد ازین شکنجه که از یار میکشم
-----
پ.ن: همیشه قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. اتفاق خاص همین است که بپذیریم که اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد.