‌کار سختی نیست لعاب افسردگی دادن به تنبلی‌هامان. این گونه است که می‌توان برای چیزی که شاید حتی سزاوار سرزنش باشد، با ترحم مواجه شد. این مسئله، دیگر پدیده ساده‌ای نیست و نه تنها در زندگی‌هامان جریان دارد، بلکه آن‌قدر در آن ریشه کرده که حتی نشان آن را در ادبیات و هنر، فراوان می‌توان یافت.  

زمانی که به این موضوع در چیزی یا کسی پی می‌بری، ترحم برانگیزی مورد علاقه وی، رقت‌برانگیز می‌شود.

------

در خلسه دراز کشیده‌ام. بی‌کارم و میان استراحت از فشار کارهای این روزها. همین خلسه و بی‌فکری‌ست که ناگاه رنگ می‌بازد؛ که می‌خواهم که رنگ ببازد... دست به دامان متافیزیک این روزهای خودم شده‌ام که باز کسی، تعادل بنگی این روزها را به هم بزند. همین می‌شود که من دوباره در مخدر خیال فرو می‌روم. همین می‌شود که یک دست پنهانی، صاف مرا از خلسه به ورطه خیال هل می‌دهد. همین می‌شود که بنگ در بنگ! که تازه این برای استراحت یک ربعه، سمی مهلک است. و تل‌انباری از کارهای روی زمین مانده!

------

چرا همه چیز رنگ می‌بازد؟ حس پراکندگی دارم. برای این روزهای خودمان حرف‌های زیادی هست. [به بسیاری دلایل ادامه نمی‌دم. واقعا حرف داشتم. شاید وقت مناسبیو برا این حرفا انتخاب نکرده بودم.]

------

Friends, How I met your mother, etc.:

امکان شکست، پذیرش، maturity، اعتماد، دوستی و ... همه چیز در همین‌ها به سادگی، خلاصه می‌شود و این‌جا هنوز به سختی  درگیر اسم‌های همدیگریم.

[دنبال مصداق نباشید؛ لطفا]

-----

کسی که نیستی

و من؛

که نباید!

و این بین؛

چه تکرار تلخی‌ست

در هر چه بود و نبود

و هر چه باید و نباید

...

همه چیز از یک نباید آغاز می‌شود


و همیشه چیزی هست که نباید؛

و همیشه چیزی هست که خراب می‌شود

 

+ Posted in دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹; 12:49 AM   by: Mehdi  |