شانههایم سرما را میلرزند
و خیسِ باران میشوم
از تو، خاطرههایم را؛
ناگاه، (که هرگاه و همه گاه)
گم که میشوم در زمان
و خودم را مییابم و تو؛
که تو گوجه سبز میخوری
و من سُر،
روی سنگفرشهای پارک.
میخندی،
میخندیم؛
و من ناگاه به خود میآیم،
که تنها نشستهام کف اتاقم، بی تو؛
من غصه میخورم،
تو هم؟
---
شانههایم میلرزند؛
اکنون و گذشته را
که هوا سرد بود،
و تلخ است؛
ابر میشود،
پکِ من
که ابر میشد
آوازِ تو و
"رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم..."
---
زمان در هم میریزد
و آینده سر میرسد
و رویا، سراسر امید میشود
و نقش میبندد؛
تصویر کسی که عزیزترینست
و لبانم کش میآید،
به این که تو میخندی...
آرام میشوم؛
...؟
ما نسل صبریم. اصلا گویی ما را با صبر گره زدهاند. نسل بیصدا؛ نسل آههای در دل مانده؛ نسل داغ بر دل؛ نسل خاموش. نسلی که خم به ابرو نیاورد..
نسلی که از همان آغاز آنچه خیلیها دیدند، ندید. ما خیلی چیزها را ندیدیم؛ منظورم از اینها، چیزهای رویایی نیست، که مگر اسباب بازی معمولی داشتن رویاییست؟! مگر در بمباران و فرار و ... به دنیا نیامدن رویاست؟! مگر پدر داشتن رویاییست؟! و مگر و مگر و ... نسلی که سادهترین چیزها را ندید..
نسلی که خانه نداشت و خانه بازی کرد. نسلی که خیال بافت. نسلی که بازی نداشت؛ بازی ساخت. نسلی که به آرامش، به تفریح، به هرچیز خودساخته خو کرد..
.. که با خیالهایش تنها شد؛ که با خودش تنها شد
حرف اینجاست که تازه خیلی زخمها به تنمان بود که ندیدیم. خیلی زخمها که هست.. و خیلی دردها که هنوز نمیدانیمشان و یا عادتشان کردهایم و یا جای خیلی زخمهامان سر شده است و نمیفهمیم..
---
همه اینها را گفتم که بگویم هر که که باشد و هر چهقدر صبور؛ کم میآورد. ضعف شما را نمیدانم، اما من دلتنگیهایم را سرریز میشوم و این روزها حال و روزم تعریفی نیست.
حکایت ما، حکایت نسلیست که از دار دنیا، تنها هم نسلیهایش را داشت.. تنها رفقایش را داشت. دل و دماغی اگر داشت، دلی اگر برایش مانده بود، پُر بود، اماهر چه بود، خوشِ دوستانش بود. تلخ؛ که هیچ چیز جز این نداشت و همین هیچ را هم از او گرفتند..
---
کم آوردم. به اینجای قضیه که رسیدهم، بریدهم. که چیزی را فهمیدم که ناخودآگاه، خودم از خودم پنهان کرده بودم..
که تصورش را هم نکردهبودم.. و گویی خودم را هم نشناختهبودم..
---
همه خبرها، خبر رفتن توست
---
بعدا اضافه شد: یهو یاد این متن دوران جاهلیم افتادم. میذارم اینجا که یکم با حال و هوا سازگاره.
هوا خيلي سرد بود.
يه خط ديگه روي ديوار كشيد و رفت روبهروي شومينه، روي زمين نشست. يه نگاه به عكس كرد و بعد، اون رو توي آتش انداخت. گوشههاي عكس آتش گرفتند. شعلههاي آتش پيش ميرفت و عكس از التهاب به خودش ميپيچيد. خيلي طول نكشيد كه كل عكس خاكستر شد.
خيلي گرفته به نظر ميرسيد. مدام توي خودش بود. گويا حوصله هيچ كاري رو نداشته باشه. فقط يه سيگار براش مونده بود. به خاطر همين هم از كشيدنش صرف نظر كرد.
اتاق از نور آتش سرخ به نظر ميرسيد. اصلا انگار همه چيز سرخ بود. سكوت همه جا رو فرا گرفته بود. فضايي ساكن و بيتحرك. تنها سايههاي درهم بودند كه از لرزش شعلهها گويي به رقص درآمده بودند. سايههايي كه بيشتر به اشباح شباهت داشتند. چيزي شبيه ميهماني مردگان.
پنجمين عكس اون دو سه شب هم به كلي سوخته بود و اثري ازش نمونده بود. درست عين صاحبش. روي يه ديوار چهار تا خط بود، روي ديوار كناري پر از خطهاي موازي كنار هم و بالاخره روي ديوار طرف ديگه عكس خودش بود با يك خط عمودي كنارش. خطي درست به موازات لبه كناري عكس كه رد سوختگي روش به چشم مياومد. آلبومش رو بست و اون رو به آغوش كشيد.
چهره مصممي داشت ولي با اين حال نگاهش سرشار از ناراحتي و اضطراب بود. يه نگاه به كنارش كرد. يه تكه نون و يه ليوان آب. نون رو برداشت و تكههاي اون رو داخل دهانش گذاشت. نگاهش ديوار رو پس زده بود و خيلي دورتر، جايي كه معلوم نبود كجاست، به چيزي گره خورده بود. ليوان آب رو آروم بالا آورد و جرعهاي نوشيد. خيلي سخت نون رو قورت داد. انگار راه گلوش رو چيزي بسته باشه. همونطور آروم بلند شد و كنار پنجره رفت. از پنجرهي اتاقش تقريبا همهي شهر رو مي شد ديد. منظرهي پنجرههاي روشن و خاموش. عين شهر طاعون زده، گلهبهگله آتش روشن بود و دود و خاكستر بود كه از هر طرف بلند ميشد. آسمون، سرخ سرخ بود.چيزي به شب نمونده بود. خورشيد داشت آروم آروم دست و پا ميزد و توي تاريكي غرق ميشد.
از جلوي پنجره كنار اومد. يه نگاه به ديوارها كرد يعني به خطهاي روي ديوارها و آروم به سمت اونها رفت. با انگشتهاش اونها رو لمس مي كرد. طوري كه گويي رو نوازششون ميكنه. بعد دستهاش رو از هم باز كرد و خودش رو به ديوار چسبوند. صورتش به ديوار بود. اشك توي چشمهاش حلقه زده بود. زير لب زمزمه ميكرد. شايد چيزي ميگفت، شايد چيزي ميخوند و شايد هم تنها اونها رو ميشمرد. اينكه چند تا خط كشيده، اينكه چند تا عكس سوزونده، اينكه چند نفر...! و اينكه چقدر به غصههاش اضافه شده. چهار تا يه طرف، چند تا طرف ديگه و يكي اين طرف.
روبهروي عكس خودش ايستاد. يه نگاه به عكس كرد و با دستش لبه سوخته كنار عكس رو تا پايين دنبال كرد. بعد چشماش رو به خط روي ديوار، درست كنار عكس دوخت. خسته و ناراحت پشتش رو به ديوار تكيه داد. آروم روي زمين نشست و دستهاش رو بين موهاش جا داد. غرق فكر بود. همين ديشب برادرش رو از دست داده بود. عكسي از برادرش نمونده بود. برادري هم ديگه وجود نداشت. همه مرده بودند. در اصل كشته شده بودند.
چيزي در وجودش در تلاطم بود. آروم و قرار نداشت. از جاش بلند شد و سيگارش رو به لب گذاشت. يه نگاه به شعلههاي نيمه جون آتش كرد. پالتوش رو به تنش كرد و دكمههاي اون رو بست. موهاش رو وسط سرش جمع كرد و كلاهش رو به سر گذاشت. بعد از اون هم به طرف آتش رفت و سيگارش رو روشن كرد.
آهسته در رو باز كرد. از بين در دوباره يه نگاه به عكسش انداخت. كلاهش رو روي سرش محكم كرد و بعد، به راه افتاد.
××××××××
ديگه شعله تا پيشونيش پيش رفته بود. كم كم تمام صورتش توي شعله داشت ميسوخت. سرخِ سرخ و كمكم، سياهِ سياه. عكس به كلي سوخته بود و شعله، ذرهذره داشت جون ميداد. درست عين سايهها كه ديگه كمكم داشتند آروم ميگرفتند.
روي يه ديوار چهار تا خط به چشم ميخورد. روي ديوار كناري پر از خط بود و آخر سر روي ديوار طرف ديگه, دو تا خط عمودي كنار هم.
هوا خيلي سرد بود...
---
الان که تصور میکنم، شاید بعد چند ماه، مصداق دقیق این شخصیت خودم باشم