شانههایم سرما را میلرزند
و خیسِ باران میشوم
از تو، خاطرههایم را؛
ناگاه، (که هرگاه و همه گاه)
گم که میشوم در زمان
و خودم را مییابم و تو؛
که تو گوجه سبز میخوری
و من سُر،
روی سنگفرشهای پارک.
میخندی،
میخندیم؛
و من ناگاه به خود میآیم،
که تنها نشستهام کف اتاقم، بی تو؛
من غصه میخورم،
تو هم؟
---
شانههایم میلرزند؛
اکنون و گذشته را
که هوا سرد بود،
و تلخ است؛
ابر میشود،
پکِ من
که ابر میشد
آوازِ تو و
"رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم..."
---
زمان در هم میریزد
و آینده سر میرسد
و رویا، سراسر امید میشود
و نقش میبندد؛
تصویر کسی که عزیزترینست
و لبانم کش میآید،
به این که تو میخندی...
آرام میشوم؛
...؟