شانه‌هایم سرما را می‌لرزند

و خیسِ باران می‌شوم

از تو، خاطره‌هایم را؛

 

ناگاه، (که هرگاه و همه گاه)

گم که می‌شوم در زمان

و خودم را می‌یابم و تو؛

که تو گوجه سبز می‌خوری

و من سُر،

روی سنگ‌فرش‌های پارک.


می‌خندی،

می‌خندیم؛

 

و من ناگاه به خود می‌آیم،

که تنها نشسته‌ام کف اتاقم، بی تو؛

 

من غصه می‌خورم،

تو هم؟


---


شانه‌هایم می‌لرزند؛

اکنون و گذشته را

 

که هوا سرد بود،

و تلخ است؛

ابر می‌شود،

پکِ من

که ابر می‌شد

آوازِ تو و


"رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم..."


---


زمان در هم می‌ریزد

و آینده سر می‌رسد

و رویا، سراسر امید می‌شود

 

و نقش می‌بندد؛

تصویر کسی که عزیز‌ترین‌ست

 

و لبانم کش می‌آید،

به این که تو می‌خندی...

 

آرام می‌شوم؛

...؟

+ Posted in چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹; 12:2 AM   by: Mehdi  |