یک جایِ کار میلنگد! نمیدانم چرا، اما گویا این خیال، سرِ کامل شدن ندارد. تمام راهها را از آغاز دوباره پی میگیرم. از پلههای روشن و راهروها با دیوارهای سپید میگذرم که این تازه پایانهای راه است که خیال میکنم. تمامِ این فاصله اینجا تا ساختمان را، تا پایِ پلهها را اصلا توضیح ندادهام که چگونه پیمودهام. بگذریم. میدانم جایی چیزی کم است که این تصویر پایان نمییابد.
خواب یا بیداری فرقی ندارد. از خوب که میپرم دوباره پی میگیرم پلههـــا ررااا و دیـــــواررر هههــــا و راااههههرو هــــ ... [که دوباره در خواب نقشها جان میگیرند]
ابراهیم چندی پیش پرنده را تکه، با دلی پر درد و زمزمه شکوهای بر لب؛ و همه آن تکهها را به سویی پرتاب کرده بود، با ترکیبی از ناراحتی و خستگی. صدای خستهای پرنده را میخواند؛ و چیزی نمیگذرد که هر تکه از سویی باز میگردد. ابراهیم خسته ولی امیدوار تکهها را سرِ هم میکند، بی که لختی درنگ کند یا دمی بیاساید. اما جایی از کار میلنگد؛ که گویی این پیکر، چیزی را کم دارد. ابراهیم، خداییِ کسی را این بار اشکال نکرده بود و پرواز، پسِ خداییِ ناخواستهای گم شدهاست.
هر چه هست، هر چه تلاش میکنم، پازلم جور نمیشود. دوباره پلهها را از نو میسازم و بالا میروم. به دیوارها دست میکشم تا باورشان کنم. اتاقهای باز را سرک میکشم و افرادی را تصور میکنم که با یکدیگر حرف میزنند یا سرگرم کارشان هستند و افرادی را میسازم که از راهروها عبور کنند... تا رنگ زندگی بخشیده باشم به تصویر که همه چیز دارد جز تو! که همان هستی که نیست؛ همه آن که بودِ تابلوست.
---
چیزی جایی گم شده است و خلاف الگوی هالوگرافیک که پرندهی ابراهیم را با تنها و تنها یک بال هم به پرواز در میآورد، تصویر من بی تو در اتاق روشن، پشتِ میز و سرگرم کار همیشگیات رنگی از واقعیت ندارد. که باز گردی و برقی از شادی در چشمانت بدرخشـــد و یکدیگر را در آغوش بگیریم و همـــه این فاصـــــلــه هها ررااا گـــــمم کـــنننییییــــ..
---
ابراهیم خسته و پریشان به خواب رفتهاست و پریشانتر برخاسته که این بار نوبت راستی اوست که به آزمون سپرده شود. پریشانست و پریشانتر از پیش؛ از اندیشه تابلویی که قربانی آسمانیای را کم داشته باشد..
بسیاری هستند که زندگیشان آموزندهست و چیزی جدای حکمت ذاتی زندگی را دارد. در زندگیشان گفتار و کردار مثالزدنی و اثرگذار دارند و همین میشود که اصلا به این که گفتم حکمتی در زندگیشان وجود دارد- بگوییم حکمت خاص (در مقابل حکمت عام)- میرسیم. اما چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول خود میکند اینست که در برخی از این موارد، اوج این افراد در زندگیشان رقم نخورده است. داستانشان در اوج پایان یافته است؛ آنجا که مرگ از راه میرسد. نوع مرگشان، زمانش، سلسله اتفاقات پیش از آن و ... همه و همه اوجشان را اینگونه رقم میزند. برای دیگرِ این افراد هم اگر حتی اوجِ داستانشان در مرگشان رقم نخورده است، مرگشان بیحکمت نبودهاست. حرفهای این روزها و شبها وادارم کرد این را بنویسم.
چند روزی بعد از مرگ مرحوم منتظری بود که از کسی چیزی شبیه همین را شنیدم.
---
نه برای آن که گفتهاند بد است و من از کنارشان رد شدهام و شنیدهام؛ برای دل خودم است که برخی چیزها را نمیخواهم. دوست ندارم بعضی چیزها نزدیک شوند که در بسیاری موارد از نزدیکیشان میترسم که گویا از خودمست که بیش از همه میترسم.
---
نمیدانم. گویا برای هیچ جامعه بزرگی نباید زیست. بیخود میزنیم به دلِ مردم و فکر میکنیم که حال که اینگونه زندگی میکنیم، سودمند هم هستیم. بگذارید دنیایمان را در یک خانه 100 متری بگنجانیم و با همین 6-7 نفرمان زندگی کنیم و خوب بمانیم. کنارِ کسانی که خوبمان با آنها و سر سفره مشترکمان شکل میگیرد. اینجاست که هیچ ایرادی نیست اگر دنیاهای موازیمان را ادامه دهیم. یکی از امروزش بگوید؛ من هم همان موقع که تو از عصاره گل بابونه میگویی بروم سر اجاق و 3 لیوان چای دارچین بریزم. روی اجاق هم غذایی برای اولین بار پخته شود. بیخیال که همه اینها چه ربطی به هم دارند. همین که زندگی موازیمان خوب ادامه دارد بس است.
---
چاره چیست؟
پسِ خیالِ جهانیبودنمان
بیسرزمینی نصیبمان شد
که پشتِ رویای زیستِ امروزین
هر روز در مرورِ خبرهاشان
به رسمِ آفریقا خوراکمان میدهند
و زیر آوارِ زلزله شرق میخوابانندمان
و فرداروز؛
سرِ کار که میرویم
چادرِ بینقش تو را گــُل خواهند گرفت
و ما با امیدی رو به زوال
شبکهها را عوض میکنیم
و سهممان از آینده را اندیشناک میجوییم
که سرآخر به گلوله کدامِ جنگ
خواهیم مرد