مشقِ بیکرانه هزار که صدها هزار که بیشمار "آزادی"
+
Posted in یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰; 2:39 AM   by: Mehdi
از دوردست صدا میآید فریادی یا زمزمهای آوایی دور اما نه غریب از دوردست صدا میآید در تیره دور ولی آشنا از تیره آدمیان که: بشتاب! بشتاب! و من به پاهای خواب رفتهام تکانی میدهم. تا دوردست راهی نمانده است! این به من امید می دهد ................. گویا خیلی در راه بودهام خبری نیست، کسی نیست؛ خستهام به پشت سرم مینگرم در سایهسار دوردست سایهای به چشمانم میآید و من، آخرین نفسهایم و آخرین کلامم را به او هدیه میکنم که: بشتاب! بشتاب!