واژه یادش رفت چه بود
گم شد
که رد راه اشتباهی را گرفت
سر از داستان دیگری در آورد
بر زبانهای ناشناسی جاری شد
از دریچه گوشها و چشمان غریبی گذشت
در خون دیگرانی گردید
و الهامهای دیگری شد
تا از سرانگشتان کسانی دیگر
در تابلوها و آهنگها و داستانها و ...
و در بس بسیار زایش و آفرینش ناخواستهای،
نمودار شد
و این داستان
همینسان به دوره افتاد
و این شد که ما
ساعتها
به موسیقی ناموزونی رقصیدیم
و حرفهای بیسروتهی را
که از داستانهای درهم و برهم خوانده بودیم
در گوشهای هم زمزمه کردیم
و سرآخر
روی این قالی بیقواره
جای نوازش دستان و گونهها
و بوییدن گیسوان
و گرفتن رد چشمان و ابروان
به نواخت ضرب ناموزون ساعت
-به نشان نیمهشب-
در خواب عمیقی فرو رفتیم
پای همه این جملات که گفتهم و این انکار، همچنان اما، پوشیده علامتهای پرسش و تعجب فراوانیست و که پرسش در یک کلام اینگونه خلاصه میشود که آیا چنانچه افراد بسیاری، یا افراد، بسیار شیفته معمولیبودن پدیدهای، کسی، رفتاری و در کل "چیز"ی شوند، آن چیز از معمولیبودن فراتر میرود؟ (شاید حتی بتوان پرسید اساسا آیا میتوان شیفته معمولی بودن شد؟)
-----
* از متن ایمیلی که یکی دو ماه پیش به دستم رسید و منبع آن را نمیدانم