واژه یادش رفت چه بود

گم شد

که رد راه اشتباهی را گرفت

سر از داستان دیگری در آورد

بر زبان‌های ناشناسی جاری شد

از دریچه گوش‌ها و چشمان غریبی گذشت

در خون دیگرانی گردید

و الهام‌های دیگری شد

تا از سرانگشتان کسانی دیگر

در تابلوها و آهنگ‌ها و داستان‌ها و ...

و در بس بسیار زایش و آفرینش ناخواسته‌ای،

نمودار شد

 

و این داستان

همین‌سان به دوره افتاد

 

و این شد که ما

ساعت‌ها

به موسیقی ناموزونی رقصیدیم

و حرف‌های بی‌سروتهی را

که از داستان‌های درهم و برهم خوانده بودیم

در گوش‌های هم زمزمه کردیم

 

و سرآخر

روی این قالی بی‌قواره‌

جای نوازش دستان و گونه‌ها

 و بوییدن گیسوان

و گرفتن رد چشمان و ابروان

به نواخت ضرب ناموزون ساعت

-به نشان نیمه‌شب-

در خواب عمیقی فرو رفتیم

 

+ Posted in پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱; 9:13 PM   by: Mehdi  | 

جدای بحث پذیرشِ (شاید راضی‌شدن؛ البته نه به پی‌آمدِ انفعال) معمولی بودن (که این که ما می‌توانیم معمولی باشیم و نه عالی؛ بحث مفصلی‌ست که شاید نکته بنیادینش برای من این باشد که "فرهنگ ایده‌آل‌گرایی تیغ دولبه‌ایست که هم انگیزه‌ایست مثبت برای پیش‌رفت و هم می‌تواند شوق و ذوق فراوان آدم‌های معمولی را شهید کند."*) گاهی بایست پذیرفت (قبول کرد) که ما معمولی‌ایم؛ هرچند بس بسیار باشند که ما، رفتارمان، ویژگی‌هامان و .. را بستایند و حتی شیفته‌ ما، رفتار، ویژگی‌هامان و .. باشند. چه بسا آن‌ها شیفته یا ستایش‌گر معمولی‌بودن همه این‌ها که گفتم باشند. 


پای همه این جملات که گفته‌م و این انکار، هم‌چنان اما، پوشیده علامت‌های پرسش و تعجب فراوانی‌ست و که پرسش در یک کلام این‌‌گونه خلاصه می‌شود که آیا چنان‌چه افراد بسیاری، یا افراد، بسیار شیفته معمولی‌بودن پدیده‌ای، کسی، رفتاری و در کل "چیز"ی شوند، آن چیز از معمولی‌بودن فراتر می‌رود؟ (شاید حتی بتوان پرسید اساسا آیا می‌توان شیفته معمولی بودن شد؟) 


-----

* از متن ایمیلی که یکی دو ماه پیش به دستم رسید و منبع آن را نمی‌دانم

+ Posted in جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱; 2:27 PM   by: Mehdi  |