صبح تا شب یا شب تا صبح

بهار و زمستان و هر چیز دیگر فرقی نمی کند

مهم اینست که روی زمینی قدم می گذاردیم که روزگاری فکر می کردیم "باکره است"

اما این دوشیزه ی نجیب پاکیزه

آبستن نوزادیست که به آیین روسپیانه ی مادر

به ایجاد تن در داده و به ناگزیر به وجود رهسپار است !

پس مادر برای پایان دادن به افسانه ی زندگی این زاییده ی بی گناه گناه

صبح تا شب و شب تا صبح

می چرخد و می چرخد و می چرخد

و بهار تا زمستان و زمستان تا بهار

می گردد و می گردد و می گردد

 

و اینست داستان سرگردانی ما ...

+ Posted in جمعه دوم دی ۱۳۸۴; 7:3 PM   by: Mehdi  |