تو خیلی زیبا بودی
چنان که قلب به تپش میافتاد از دیدنت
وقتی حتی برای لختی
شاید فقط چندثانیه
رکابزنان
از کنار شیشه مغازه
رد شدی
تو خیلی زیبا بودی
با آن لباس قرمز بلندی که به تن داشتی
و عطرت
- امان از عطرت -
که در آن ساعات پس از باران
با عطر زمین نمخورده درآمیخته بود
و همان چند ثانیه کافی بود
برای عبور نور طلایی آفتاب میان موهای تازه رنگ شدهات
تو بسیار زیبا و دلفریب..
تو بسیار زیبا باید بوده باشی
و من باید شیفته تو میشدم
اگر روزی
- واقعا -
پس از باران
با موهای تازه رنگشده و جمع شده روی سرت
رکابزنان..
تو باید بسیار دلفریب میبودی
وقتی عطرت..
و قلب من از همه اینها
باید..
و بدینسان
من
از پشت شیشههای مغازه
- باید -
به تو دل میباختم
اگر واقعا پشت شیشه مغازه میبودم
اگر واقعا مغازهای در کار بود
--
[اگر همه اینها
این کلمات را
کسی
جایی
کنار هم گذاشته بود.]