به عادت همیشگی پیادهرویهای روزان و شبان
با خود زمزمه میکردم
کلمات زیر باران هربار نم میگرفت
و در سرمای شبانگاه آغاز بهارِ زمستانیِ اینجا
ابر میشد در برابر چشمانم
کلمات نمگرفته را دوباره میبلعیدم
کمی آهنگینتر
کمی پسوپیشتر
کمی موزونتر
و کمی آمیختهتر با خاطره من از صدای تو
که به آنان پاسخ میدهی
دوباره از نو زمزمه میکردم
ابر هربار فشرده و غلیظتر
چون پردهای پدیدار میشد
تو دیگر بیش از پیش
میان ابر کلماتم
و جایی بسیار نزدیکتر از واقعیت
نقش میبستی
[و بدینسان
کلمات من برای چشمان تو هنوز
کوچک
نمگرفته
و سرد
برای گوشهایت دور
و برای کامت نارس بودند]
تو را
و ابر را
و چشمان و گوشهایت را
و کلمات را
یکجا با هم بلعیدم
دوباره از نو به ضربآهنگ صدای پاسخ تو
زمزمه کردم
و دوباره ابر با طرحی از لبخند تو نقش بست