به عادت همیشگی پیاده‌روی‌های روزان و شبان

با خود زمزمه می‌کردم

 

کلمات زیر باران هربار نم می‌گرفت

و در سرمای شبانگاه آغاز بهارِ زمستانیِ این‌جا

 

ابر می‌شد در برابر چشمانم

 

کلمات نم‌گرفته را دوباره می‌بلعیدم

کمی آهنگین‌تر

کمی پس‌وپیش‌تر

کمی موزون‌تر

 

و کمی آمیخته‌تر با خاطره من از صدای تو

که به آنان پاسخ می‌دهی

 

دوباره از نو زمزمه می‌کردم

 

ابر هربار فشرده و غلیظ‌‌تر

چون پرده‌ای پدیدار می‌شد

تو دیگر بیش‌ از پیش

 

میان ابر کلماتم

و جایی بسیار نزدیک‌تر از واقعیت

نقش می‌بستی

 

[و بدین‌سان

 

کلمات من برای چشمان تو هنوز

کوچک

نم‌گرفته

و سرد

 

برای گوش‌هایت دور

 

و برای کامت نارس بودند]

 

 

تو را

و ابر را

و چشمان و گوش‌هایت را

 

و کلمات را

 

یک‌جا با هم بلعیدم

 

 

دوباره از نو به ضرب‌آهنگ صدای پاسخ تو

زمزمه کردم

 

و دوباره ابر با طرحی از لب‌خند تو نقش بست

+ Posted in یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶; 2:32 AM   by: Mehdi  |