می‌خواست بنویسد

اما هرچه گشت

"حرف"

[حرفی]

برای نوشتن نداشت

 

و هر چه گشت

و هر جا که گشت

 

میان جوهر

میان سیاهه مداد

یا حتی میان ته‌مانده‌های پاک‌کن..

 

 

ردی از حرف، از واژه نیافت

 

 

می‌خواست بنویسد

همین شد که دفتری را به تصادف برداشت

بی که درنگ کند

حروف را از میان واژگان

یک یک

بیرون کشید

هر کدام را ازجایی و گوشه‌ای از داستان

 

و بی که بداند

که واژگان بی آن حروف

و داستان بی آن واژگان

و ما بی آن داستان

دیگر همان ما و همان داستان و همان واژگان نبودیم

 

 

[جایی در گذشته

تو وارد شده‌ای

 

من هنوز کتابِ در دستم را ورق می‌زنم

این‎‎بار اما سرم را بالا نمی‌آورم

این‎بار تو از کنار من رد می‌شوی

نسخه دیگری از همین کتاب را برمی‌داری

و این‌بار..

دیگر حرفی برای گفتن

برای ما باقی نمانده

 

ما با هم

   بی هم

از فروشگاه بیرون می‌ریم

سوار یک اتوبوس می‌شویم

و..]

 

 

و او در خیال خویش

دنباله داستانی را می‌نویسد

که خبر ندارد

که هیچ

آغاز نشده است.

 

+ Posted in شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸; 7:16 PM   by: Mehdi  |