از این روزهای گرم خسته شده ام. روزهای پرهیاهو، پر استرس، پر تپش و پر تنش. باور نمی کنم که ذره ای استرسم از روزهای آغازین کمتر شده است. دلم برای خودمان می سوزد. ما هیچ گناهی نداشته ایم. وسط این جهان بی پهنا، درست روزهایی به دنیا آمده ایم که پدرهامان برای دفاع از خیلی چیزها پا به میدانهایی گذاشتند که پهنه خیلی چیزها نبود. نمی دانم این بی اختیاری من برای تصاویر شهید و جنگ از کجاست. اما معدود صحنه هایی که مرا لبریز می کند تصاویر رزمندگان جنگ و جبهه هاست. میدان هایی که هم در ظاهر مرز بود هم در باطن. مرز میان مردانگی ها، درستی ها، پاکی ها و ... نمی خواهم از این ها بگویم. برگردیم به گناه نداشته مان. به دنیا که آمدیم پدرهامان برای مردانگی به جنگ رفتند. سهممان از آغوش مادران، اضطرابشان بود و شیر خشک های زردرنگ و بعضا «سرلاک»! شیرین بود و خوش طعم؛ اما از آن بیشتر تلخ بود. ما که یادمان نیست اما گویا صدای بوق ولوو که می آمد یعنی پدرمان با آن موجود عظیم الجثه زرد رنگ از جبهه باز گشته است. شاید زیادی حافظه ام کار می کند اما هنوز لذت پول توجیبی های شامل دو تومانی بزرگ و یک تومانی ها و پنجزاری و بعدتر پنج تومانی های زرد که پول یک بستنی قیفی میشد یادم است. دوچرخه های زمان ما دنده ای نبود. تازه ما که اگر دوچرخه ای بود. بیشتر سه چرخه بود. خیلی ها هم سه چرخه شان خیلی هنری و ذوقی بود. سه چرخه ای با سری شبیه سر فیل! یادم است. ما همین بودیم. قرار بود ما، سپاه اسلام را پرجمعیت و پرشمارتر کنیم. همین شد که روی نیمکت های سه نفره، درس را شروع کردیم. آب پرتقال و شیر موز و لپ لپ، سهممان نبود. کیفهای عجیب و غریب نداشتیم. نهایتا یک سطل بهداشتی داشتیم که یعنی خیلی بهداشتی ایم. مداد «سوسمارنشان» و تراش «تیز» 2 تومانی می خریدیم. دفترهامان را بعد از 2-3 ساعت ایستادن در صف تعاونی مصرف میگرفتیم. برای ما این رسم رایجی بود. نمی دانم بقیه چه می کردند. اما از دفتر خوشگل و عکس «دی جی مون» و «پوه» و ... خبری نبود. جامدادیمان یک مداد بزرگ بود که درونش را پر از خرت و پت می کردیم. همیشه خدا در جیب های روپوشمان تکه های تراشیده شده مداد بود. هنوز لذت پوشیدن اولین کتانی(کتونی) میخی را فراموش نکرده ام که وقتی تا سر کوچه دویدم، حس کردم که سرعتم با این کتونی ها بیشتر شده است. خلاصه همه اینها زندگی ما بود..

    پیرمردبازی در نمی آورم. مقصودم اینست که ما کودکی مان، مصادف با کودکی جریان تازه ای در کشور بود.  مصادف سالهای اول انقلاب. هر اتفاقی که بود، هر کمبودی که بود، هر نداشتی که بود، فقط تلخی نبافم، هر خوبی و شیرینی ای هم که بود برای ما کودکان آن زمانها بود. در اصل ما شده بودیم هم بازی این جریان تازه متولد شده. البته بچه های بزرگتر از ما در اصل همبازی آن بودند. ما بیشتر شبیه بچه هایی بودیم که کنار زمین می ایستادیم تا تعویض شوند و پایی به توپ بزنند. اما وقتی به زمین می رفتیم نه کسی به ما پاس می داد، نه توپی گیرمان می آمد. فقط دنبالش می دویدیم. همه جای زمین را در 2-3 دقیقه اول دوان دوان طی می کردیم... اما دریغ. در همان 2-3 دقیقه از تک وتا می افتادیم و با سرخوردگی بازی را ترک می کردیم. ولی هرچه گذشت عادت کردیم. به همبازی بودن با جریانی بزرگتر از خودمان خو کردیم. برگردیم به حرفهای قبلم. خلاصه آن سالهای آغازین که می گویند سالهای فرمانروایی کودکان است برای ما مثل فرمانروایی بیابانها بود. روزها و ماهها گذشت. سهم ما از همه آن ها چه بود؟ خیلی هامان صدای بوق کامیون پدرمان را نشنیده بودیم. پدرهای خیلی هامان پیاده برگشته بودند. خیلی از پدرها کامیونشان در راه مانده بود و بعدتر آمدند. خیلی از پدرها هم که اصلا ازشان خبری نشد که نشد. داستان ما اینگونه همیشه در اوج ماند. هر چه گذشت، عادت کردیم به آرامش های خود ساخته. ازین که گفتم بیشتر نمی خواهم بگویم. دلم برای خودمان می سوزد. همه حرفم برای اینست که بگویم اگر از آنها که این روزها کشته یا مجروح شدند، میانگین سنی بگیریم، احتمالا جواب بسیار تلخ خواهد بود. شاید کمتر از 30! و این یعنی تمام آن همبازی ها. همبازی های آن جریان تازه متولد. چه آنها که بازی کردند، چه کم سن و سالترها که برای چند دقیقه دویدن آن هم تنها به امید یک پاس ساده، بند کتونی میخی هایشان را سفت می بستند. سهم ما از این بازی، از این هم بازی چه بود؟ شما بگویید؟ سهم ما هر چه که بود من میخواهم بگذرم. من از سهم خود می گذرم...

+ Posted in شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۸; 12:45 AM   by: Mehdi  |