امشب به طرزی اتفاقی جانبازی را دیدم که نه دستان درست و حسابی ای برایش مانده بود و نه چشمانی که ببیند. اما هم حساب را خوب می فهمید و هم خوب می دید. خاطره نقل می کرد و از آسایشگاه جانبازان می گفت و من بی اختیار به این فکر کردم که این آسایشگاهها را برای آسایش آنان نیست که ساخته اند؛ که برای این ساخته اند که دیگران، با آسایش میراثشان را به یغما برند.

حال ادبی گقتن ندارم. شبیه همه این روزهای اخیر اعصاب درستی ندارم. خسته ام. تمرکز ندارم. انتخاب واحد و درس و پروژه و تافل 10 روز دیگر و... همه و همه یک طرف؛ وقایع این روزها طرف دیگر. امروز از چاوز و احمدی نژاد و حرم امام رضا خواندم و... فکری بودم که ما برای ورود اذن میگیریم، سلام می کنیم و آدابی قائلیم. تازه به زنان و دخترانمان هم بدون چادر، بار نمی دهند. آن وقت محافظ عارف واصل، هوگو چاوز، با کفش به امام رضا افتخار دیدار می دهند. خب البته تشخیص شخص شخیص رییس دولت بوده که حال که امام رضا قادر به حرکت نیستند، هوگو را برای دیدار به آنجا ببریم. خدا قبول کند!


پای راهت جرعه افشاندیم دوش

تا بیایی بازبخشی مان خروش

تا بیایی بازگردانی به ما

سینه ای ماوای پیغام سروش


سجاده ای ندارم که بخواهم آب بکشمش. این گونه شبها ولی برایم محترم است. نه برای جوشن کبیر خواندن، نه برای قرآن سر گرفتن، نه برای هیچ چیز مشابه دیگر. به قول معلم دبیرستانم، حتی فقط برای کتاب خواندن، برای فکر کردن، برای نوشتن...


هر لحظه بانگ تازه ای از هر کران به پاست

حیران منم ولی که کدامین ز آشناست

چشمم به راه صاحب یک بانگ آشنا

وانگاه پرشکوه که هنگامه ای به پاست


پریشب از ناراحتی خوابم نمی برد. شاید سه ساعت از زور پریشانی و فکر به خودم می پیچیدم. چند متر اونور تر داداشم راحت و آسوده خوابیده بود و اینو باز برا خودم تکرار می کردم. تکراریه ولی فک نکنم اینجا پستش کرده باشم.

شبانه می گذرد

هجوم باد مهاجر زحجم پنجره ها

مگر که گرد و غباری زجا برانگیزد


شبانه می گذرد

خیال خلوتی از لابه لای ثانیه ها

مگر که خاطره ای را دوباره نو سازد


شبانه می گذرد

خفته ای نمی دانی

چگونه می گذرد در ظلام این شب سرد

چگونه می گذرانم

چگونه می گذرد


اللهم فک کل اسیر

+ Posted in پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۸; 10:26 PM   by: Mehdi  |