سفر، جاده، جابه‌جایی، محیط جدید، فامیل و دوست قدیمی، لاهیجان، چای‌باغ(همون باغ چای)، دشت، باقالاخورش، دریا، نی‌زار، چهارشنبه بازار، کوکو خاویار، مرغ و جوجه، گله گوسفند، اسب، گاو، ماسوله، کیاشهر، عروسی، لباس محلی، رقص قاسم‌آبادی، رشت، میرزاقاسمی، دربه‌در دنبال کافی‌نت بودن، چرخش لهجه به سمت گیلکی خانواده مادری، مادر بزرگ، تخم مرغ رنگی عیدی، مرغانه، آب چاه، شن ته کفش، جاده اشتباه، انزلی، کلوچه فومن، بازار ماهی دستک، آستانه، صدای فریدون پوررضا...

ا درختی بکاشتم مو یه وقتی --- اونه سایه بشینم روز سختی

سیا بادی بزه ....(یادم نمیاد)

تلخی روایت تی‌تی جان،... حرف‌های تاریخی دایی که حافظه‌ عجیبی از مبارزات تو ماسوله و اطراف داره، سیگار دایی که با آتش سیگار قبلی روشن می‌شه... میرزا کوچک جنگلی،...تبریک گشایش آزادراه قزوین-رشت، به (فقط) مردم ولایت‌مدار گیلان! آزادراهی که اگه تو کشور متمدنی بودیم، شاید هرگز ساخته نمی‌شد.

 -----------------------------------

سفر، یه خمیازه عمیقه

 ----------------------------------- 

بعضی وقتا هست که بدون اینکه خیلی جلب توجه کرده باشه، زندگی‌ت یه روال مشخصی به خودش گرفته و تو تعادله. تو همین حال و هوا که قرار داری، این نمودار زندگیت، یهو یه پیک به خودش می‌بینه، یه فرود دردناک، یه چیزی مثل تابع پالس از راه میرسه که البته لزوما نمودارتو تو نقطه تعادل قبل برنمی‌گردونه. همچین اتفاقی که میفته، بسته به الگوی ذهنی و فکری‌ت، شاید بشینی و بهش فک کنی. بعد از یه اتفاقی که دو سال پیش افتاد برام، هرکدوم از این اتفاقا، برام یه‌جور امیدبخشه؛ حتی وقتی خیلی تلخه. دیروز می‌گفتم؛ عین یه سیلی می‌مونه که فک در رفته‌تو، سرجاش برمی‌گردونه. سیلیه، دردم داره، اما خوبه..

  -----------------------------------

اثر حرفی که می‌زنیم، ناخودآگاه، مثبت و منفی، می‌تونه خیلی چشم‌گیر باشه. تو موقعیت مقابل، اگه دنبال رصدکردن همچین چیزایی باشی، یعنی به هر پدیده‌ای به عنوان یه حلقه موثر از زنجیره تاثیرگذار تو زندگی‌ت نگاه کنی، زندگی‌ت رنگ‌آمیزی جالبی می‌شه. خیالاتی نمی‌خوام بشیم. فقط می‌گم رنگ‌آمیزی می‌شه. حالا یهو می‌بینی که مثل من 2 هفته زندگی‌ت متاثر از یه مصراع شعره که مثلا مژده وسط یه شرایط بحرانی، تو یه چت اتفاقی بهت می‌گه. اونم نه از خودش، صرفا نقل می‌کنه. و تو می‌ری برای خودت. که "می‌روم با خودم قدم بزنم" یا "می‌روم در خودم قدم بزنم" که من دومی رو بیش‌تر می‌پسندم..

  -----------------------------------

وقتی به بارون شک داشتی و نمی‌دونستی که چقد بارون میاد، انقد که آیا چترتو باید باز کنی یا نه؛ چترتو باز کن. این‌جوری صدای قطره‌های بارون رو چترت متقاعدت می‌کنه که اشتباه نکردی.

  -----------------------------------

فارسی نارساست. یا دست‌کم، سوی رسایی‌شو ندیدم. اما می‌دونم یه بخش این نارسایی، مربوط به ترجمه‌ای بودن خیلی از عباراتشه. اما در هرحال، خیلی از واژه‌ها نادقیقن. وقتی به‌کار می‌بری‌شون، حس می‌کنی یه جای جمله می‌لنگه. البته این ابهامشم منو کشته. تصور کنید یه کلمه مثل

Divided road

روی تابلوی کنار جاده ترجمه شده: جاده دارای جدا کننده! صرف نظر از این‌که بدون دونستن واژه انگلیسی‌ش، آیا می‌شد اصلا فهمید این یعنی چی، خیلی بدترکیبه!

  -----------------------------------

صوت سنگین ای حرمت ملجاء درماندگان...

  -----------------------------------

حالا ما گفتیم، فارسی نارساس؛ اما دیگه نه انقد! آخه واقعا تو فارسی هیچ واژه معادل دیگه‌ای برای این عبارت "همت مضاعف، کار مضاعف" نبود؟!! چقد آدم باید فکر کنه که هنچین کلمه‌ای به ذهنش برسه؟! همت مضاعف؟!! کار مضاعف؟!! بعدم میگه "جادارد امسال را سال ... بنامیم" کجا جادارد برادر من؟!! یاد حرف مژده راجع به اسم موشکای ایرانی(؟!) می‌افتم؛ سجیل، صاعقه، رعد، ...! به‌قولش: یعنی "ویرانا" بده؟!

  -----------------------------------

پیش‌بینی‌پذیرنبودن، برای خودش عالمیه. این دید، یعنی میل به پیش‌بینی‌پذیر نبودن(بعد بگید فارسی سرراسته) و انگیزه برای داشتن یه زندگی پیش‌بینی‌ناپذیر، تاثیرات مهمی رو شخصیت آدم می‌ذاره. اگه زندگی‌تون با کسی مثل من (انگار این ویژگی تو زمستونیا زیاد به‌چشم می‌خوره و ریشه خیلی ویژگیاشون مثل خونسردی و ساده‌زندگی کردن و آرامش و ماجراجوییاشونه. حتی ایده‌آلیسمشون) گره خورد، سعی کنید باورش کنید. اگه نه، زجر می کشید و تحلیل می‌رید. اینو برا خودتون می‌گم. ما از این جهت، قابل تعمیر نیستیم.

  -----------------------------------

خرقه‌پوشی من از غایت دین‌داری نیست --- پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

  -----------------------------------

آرومم. به آینده نزدیکی فک می‌کنم که اگه امروز تصمیم بگیرم خودمو تو جریانش بندازم، این باترفلای افکت، قراره چه توفانی به‌پا کنه. شاید یه روز تصمیم بگیرم، اما مسئله اینه که فقط من نیستم. نمی‌شه حساب کتاب نکرد. اگه نه، به طور کل، نمی‌خوام پیش‌بینی کنم.

  -----------------------------------

چه خوش است پیش زلفت سر شکوه باز کردن --- گله‌های روز هجران، به شب دراز کردن

  -----------------------------------

بعدا اضافه شد: 

تاقبل از دانشگاه نه، اما بعد از اونو، حاضرم دوباره تجربه کنم. اگه دوباره برگردم به سال اول دانشگاه، دوس دارم اشتباهای دیگه ای بکنم.

+ Posted in جمعه ششم فروردین ۱۳۸۹; 12:36 PM   by: Mehdi  |