به او که سزاوار هیچ‌کدام از این‌ها نبود!

------------------------------

[خارجی، روز]


آفتاب،

گذر تو با تمام دردهایت

[با تمام دردهایم]

همه نگفته‌هایت

[همه نگفته‌هایم]

در همهمه خنده‌های دیگران؛ که همان دوستان، که دیگران

[دیگر-دوستان!]

و کشکش سایه سنگین‌ات به‌دنبال؛

از کناری آهسته می‌گذری...

[...]

و من از نمایی دیگر

در زمان که می‌مانم

انحراف شانه‌هایت موقع راه رفتن‌ات را حس می‌کنم

تا تصادفی ساختگی و ...


سزاوار سهم سکوت نبودی؛ نیستی.

و تلخ که

کاری از تو ساخته نیست

و همین؛

که نشسته‌ای به تمرکز

[آه...]

تا مخدر متافیزیکی‌ات

[آه، پیش ازآن که...]

گره بزند هاله بی‌جانت را به هاله بی‌رمق یکی مثل من

 [" آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم، چیزی بگوی..."*]

همه این‌ها را امروز و ناگاه فهمیدم؛

ناگاه!

امروز!

که یعنی

شاید متافیزیک‌ تو اثر کرده...

[چیزی بگوی...]

---------------------------

* شاملو


پ.ن:هجوم ناگهان تصویر کسی که سهم‌ او از همیشه ما، سکوت بوده است، و درد..

+ Posted in جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹; 1:39 PM   by: Mehdi  |