محسن غمین رفت.

شاید بسیاری مانند من باشند که از تمام روزها و سال‌های زندگی، از دوست‌هاشان که بپرسی، به بالا رفتن انگشتان یک دست پاسختان دهند. 

دل‌تنگ آغوش گرمشم و حاضر بودم هر کاری کنم بلکه کم‌تر از یک ساعت دیرتر به آن خراب‌شده پا می‌گذاشت و به بدرقه‌اش می‌رفتم..

سال‌های نخست دانشگاه به شوخی به او می‌گفتم که پسر، آخرش درست نیمه‌کاره می‌ماند و مکانیکی می‌زنی و دستت تا آرنج در روغن خواهد بود و ... از آن‌ها می‌شوی که اخلاق گهی دارند و با زن و بچه بدرفتاری می‌کنند و ...

زنگ زد. صدا، نویز لعنتی همیشگی را داشت. گفتم کمی صبر کند تا از مترو خارج شوم. گفت، فرصتی نیست و بایست به آن خراب‌شده برود و سقف آسمان سرم خراب شد و از درون خالی شدم. و میان صحبت‌ها گفت که انگار باید پس از این خراب‌شده، مکانیکی بزنم و همان‌ها که گفتی... خنده تلخی زدم. به تلخی همه این روزها و ماه‌های گند.

 

قرار بود من بروم و من باشم که برای خداحافظی به او زنگ می‌زنم. ورق برگشت. او زنگ زد؛ او خداحافظی کرد؛ او رفت.. بی‌آغوش، بی‌پیاده‌روی و صحبت‌های طولانی هر چند ماهه‌مان و بی "بوگام‌داسی"

 

----

آه ای خدایِ کشتار

خون، عطش، خون، عطش و ...

و داستان تکراری که خون تشنه می‌کند ولی سیر نمی‌کند. و ضحاک و ...

----

حدسم این است:

سلام شکوفه!

سلام باران!

[سکوت؛ که چه سلامی؟ چه علیکی؟]

----

هفته‌ها قبل، زمانی که تلویزیون تیزر تشییع شهیدان را پخش می‌کرد، کمی خیالاتی شدم و به کسی گفتم که بیا فرض کمی سورئال فکر کنیم و کمی توهم فریب بزنیم. شاید پسِ این‌ها ببینی که این تابوت‌ها خالی هستند و هر از گاهی که کمی احساسات مردم فروکش می‌کند، با آن‌ها چرخی در شهر می‌زنند و ...

واقعا اگر جورج اوروِل ایرانی بود، چه نمادهای خوبی که نداشت!

----

این شهادتِ ما هم بدجور عین سیاستِ ماست!

[سپس، درست شد:] "این شهادتِ ما هم بدجور عین سیاستِ اوناست!"

----

حسی نسبت به رفتنم ندارم. هیچ نظری هم در این باره ندارم و به نظرم چیز طبیعی‌ایست. اما روزی که حرف رفتن کسی (که بایست با او نیز خداحافظی می‌کردم) شد، دلم هری ریخت. همه‌چیز یک پرده تیره‌تر شد. دلم برایش تنگ شد و هر روز و هم‌چنان هم تنگ‌تر می‌شود.

و درباره این هم نظری ندارم که این هم حنما چیزی طبیعی‌ست دیگر! 

+ Posted in پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹; 12:20 AM   by: Mehdi  |