گاهی‌وقتا یه تلفن معمولی، از این راهِ دور، اون‌طوری که باید، به دلِ آدم نمی‌شینه. یک جاییش می‌لنگه. انگار "زنده" نیست. هر روزم اگر باشه، این حرف زدنه، معلومه که از راهِ دوره. تصور چهره آدمای اون‌طرفِ خط و اتاق و حال و هواشونم کمکی به زنده کردن تلفنت نمی‌کنه.

امروز اتفاقی که رو تختم دراز کشیده بودم، صدای سرفه عزیزت تو گوشم پیچید. یه آن حس کردم همه این زنده‌گی نصفه‌نیمه تلفنای گاه‌گاهتون کامل شده. هیچ وقت فک نکرده‌بودم صدای سرفه‌ت بخواد دلمو گرم کنه.

بگذریم. قصه اینه که این ریزه‌های قضیه‌س که زنده می‌کنه کل داستانو. همه‌جور تصور و خیال می‌کنی که تصویرت کامل شه؛ نمی‌شه که نمی‌شه. بعد مثل اون روز می‌شه که رو تختم بین خواب و بیداری بودم، با صدای شبیه زنگ خونه از جا پریدم. همه‌ش خیال بود، اما جدی‌جدی بیدار شدم. یه‌آن به خودم اومدم فک کردم تو خونه‌م و دراز کشیدم که یه‌هو یکی زنگ زده. "پاشم برم درو باز کنم!" مث اون روز که آش می‌پختی؛ نذر هر ساله‌ت که همین موقعا بساطش به راهه. گاهی می‌گی بیا نیت کن، گره کارت باز شه. مام دست به ملاقه، چرخ و چرخ که روزگار بچرخ به کاممون. چرخ و چرخ که این گره بسته یه جایی تو همین پیچ‌وتاب بلکه باز شه.

بی این ریزه‌کاریا زنده نیست هیچی. یه‌جور بازیه؛ نمایشه. اگه نه تصویر عزیزت تو خیال من وقتی بوده که داشتی فوتبال می‌دیدی و برام از تمرینِ بیش‌ترِ تیم مورد علاقه‌مون به عنوان دلیل بردشون می‌گفتی. کی من تو رو تو حال حرف زدن پای تلفن با خودم دیدم که حالا تصورش بخواد دلمو جلا بده؟ کی؟

باید خنثی باشی تو تخیل کردن. کاره‌ای نباشی. تو خیالت از آدما نه اثر داشته باشی، نه تو خیالت نقشی و رُلی داشته باشی. خنثایِ خنثی! یهو می‌شه که وقتی سر می‌زنی به صفحه فیس‌بوک رفیقت، عکس اتاق به‌هم‌ریخته‌ش دل‌تنگت می‌کنه. حال این که اگه هزار بارم بشینه پای لپ‌تاپش که باهات حرف بزنه، حسی توت برنمی‌انگیزونه. انگار یاد اون نمی‌ندازدت اصلا. انگار آدم جدیدی باشه اصلا.

باید پرت باشی، یه‌هو یه برش از زندگی معمولیش بزنن. تلفنی حرف بزنی و اون‌طرف خط، موبایلِ یکی دیگه زنگ بخوره! یهو می‌بینی انگار چنگ زده برده تو رو خودِ اون‌جا. یک ساعت حرف می‌زنی، حس بزرگی نداری، صدای عوض کردن کانال تلویزیون که میاد، به خودت میای می‌بینی این هالوگرامه کار خودشو کرده..

مث اون روز که تو دانش‌گاه بودم و بهش زنگ زده بودم. صدای اذانِ بلندگوی دانش‌گاه میومد و یهو اونی که هیچ‌کدوم این کلمه‌ها براش رنگی نداشت، تهِ دلش لرزید. حکایت مام همینه؛ هزار بار این‌جا اذان موذن‌زاده گوش بدی، انگار نه انگار! ولی امان از روزی که اتفاقی وسط حرف زدنشون صدای اذان بیاد. فقط خودِ خدا می‌دونه چه حالی می‌شی.. یه آن انگار این دفعه، همه کفرته که دود شده رفته هوا..

باس ساده بشینی یه گوشه؛ بی‌نقش! بی‌حرف. نگاش کنی؛ که با عینک مطالعه‌ش داره حسابای خریدارو تو دفترش وارد می‌کنه. یا سر سجاده‌ش نشسته داره دعا می‌خونه.

پیش خودت داری فک می‌کنی یه‌وقت حواسش بهت جمع نشه و بفهمه داری زیرچشمی نگاش می‌کنی و تو دلت قربون صدقه‌ش می‌ری. مثلا داری کتاب می‌خونی! بالای کتاب چشت بهشه که بی‌نگاه کردن داره بافتنی‌شو می‌بافه. رج به رج؛ گره به گره.. یه وقتم می‌شه این بین یهو به صرافت می‌افته بره به غذا سر بزنه مثلا. کلاف و بافتنی و نقش و گره‌ها رو همون‌جا ول می‌کنه و "یا علی".

ملاقه دستش داره هم می‌زنه و زیر لب سلام و صلوات می‌گه. توم یه گوشه وایسادی به تماشا

حالا تو این گیرودار، کلافِ زندگی گره رو گره خورده‌م رو دستم، وایسادم یه کنجی؛ بی‌نقش و حرف!

آشو هم می‌زنه با سلام و صلوات! وجدانا این‌جوری بیش‌تر دلت تنگ نمی‌شه براش؟

---

امسال که نشد. ولی نذر شما قبول. گره از گره مام باز..

 

 

+ Posted in پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰; 4:33 AM   by: Mehdi  |