کسی می دوید و قلبی به دندان داشت

دیگران به او تبریک می گفتند

مرا یارای نگریستن نبود

 

او از غفلتی سود برده بود ...

 

محکومی را اعدام می کردند

دیگران هورا می کشیدند

جلاد از میان نقاب به محکوم اشاره ای کرد

آن دو خندیدند

من نیز گریستم ...

 

من ترانه ای را زمزمه کردم

زندانی دیگر مرا همراهی کرد

زندانبان با ما همنوا شد

من خاموش شدم و دستهایم را در گوشم فرو کردم

آن دو ادامه دادند ...

 

+ Posted in جمعه سی ام دی ۱۳۸۴; 1:8 PM   by: Mehdi  | 

هرم آتش، زندگی

مانده خاکستر به جا

بوی دود و طعم خاک

اولین تصویر قاب رندگی:

تیرگی ها، تیرگی

---------------

پرده ی دوم فرار

چنگ تیز گربه ای بهر شکار

سرخی خورشیدوار رنگ خون

پرپر پرهای گنجشکان زار

ناله های طفل بی تاب و قرار

راستی ها بار سرها روی دار

----------------

نقش دیگر ، دیگری

عاشقانه ، بی دریغ

              فارغ از اندیشه ی بازیگری

جام لبهامان لبالب

                 مست هم

یک قدم تاغوش گرمی آتشین

" پرده ی سوم تمام!"

می رسد فریاد و بانگ دیگری

-------------------

صحنه ی آخر چه تنگ

بازی زیبای باران و تگرگ

سوز سازی آتشین

بی خودم من، گنگ و منگ

پایکوبان رقص رقصان در تپش

پر طنین آواز مرگ

گرد خاکستر به پرواز، عاقبت

خرده ققنوسی به جا بر لوح سنگ

 

 

+ Posted in چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۴; 12:24 PM   by: Mehdi  | 

صبح تا شب یا شب تا صبح

بهار و زمستان و هر چیز دیگر فرقی نمی کند

مهم اینست که روی زمینی قدم می گذاردیم که روزگاری فکر می کردیم "باکره است"

اما این دوشیزه ی نجیب پاکیزه

آبستن نوزادیست که به آیین روسپیانه ی مادر

به ایجاد تن در داده و به ناگزیر به وجود رهسپار است !

پس مادر برای پایان دادن به افسانه ی زندگی این زاییده ی بی گناه گناه

صبح تا شب و شب تا صبح

می چرخد و می چرخد و می چرخد

و بهار تا زمستان و زمستان تا بهار

می گردد و می گردد و می گردد

 

و اینست داستان سرگردانی ما ...

+ Posted in جمعه دوم دی ۱۳۸۴; 7:3 PM   by: Mehdi  |