بالاخره بعد از مدتها کمی آرامش را تجربه کردم. تجربهای که با خلائی نسبی آغاز شد. بعد از مدتها، التهاب و دلزدگی توامان این روزها را فراموش کردم و بهخصوص دیشب دوباره توانستم آسوده فکر کنم.
شاید ما فلج نباشیم، اما احتمالا تجربه بیحسی مقطعی را داشتهایم. مثلا زمانی که نیمههای شب ناگاه بیدار میشویم(نیمهبیدار و نیمهخواب) هنوز بدنمان توان ندارد. هرچه تلاش میکنیم نمیتوانیم تکانی بخوریم و شدیدا احساس عجز میکنیم. هر تعبیری که از چنین حسی شود و هردلیلی برای آن آورده شود و هرچه که باشد، من اینگونه مثالش میزنم. حتی اگر خودم هم تنها کسی باشم که آنرا تجربه کرده، باز هم این حس وجود دارد. همه اینها را برای این گفتم که مدتهاست حس فلجی در نوشتن میکنم. قبلتر تجربه رها کردن یک کتاب را نداشتم تا اینکه "خزه" نوشته "هربر لوپوریه" با ترجمه "احمد شاملو" را دست گرفتم. وسواس عجیبی برای رها نکردن کتابها داشتم تا اینکه این کتاب با حس و حال آن روزهایم به خوبی درنیامیخت و شد آن که در همان 100-150 صفحه اول آن را رها کردم. شبیه آن وسواس را در "نوشتن" به صورت میلی درونی داشتهام؛ میلی ناخودآگاه. خیلی از نوشتههایم کمتر از یک روز یا حتی چند ساعت با پستشدن فاصله داشتهاند.
زور زدن برای نوشتن را دوست نداشتهام. اما شروع کردن، حتی از خود "شروع کردن" و نوشتن از "نوشتن" و حتی از "ننوشتن"(چیزی شبیه همین که الان دارم انجامش میدهم)، خیلی اوقات راهگشا بوده و سد ذهنیام را از بین بردهاست.
هوا کم کم دارد به آن که همواره آرزویش را از سالی به سالی دیگر میبرم میرسد. دیگر 7 بعد از ظهر که میشود هوا تاریک است، سرد است و در گریبانهامان فرو میرویم. کمی بعدتر ابرهای نفسهامان را پوف میکنیم و کم کمک تابلو تکمیل میشود. برف خواهد بارید و سپیدِ آرامِ برف با صدایِ نرم زیر پاهایمان زندگی خواهد بخشید.
سال گذشته، سال بدی بود. این را زمستانیها خوب میفهمند. این را اواخر همان روزهای خسته کننده بیبرف نوشتهبودم:
تکرار میشود
دلگیرِ سردِ ساکتِ شبهایِ واپسین
در اضطرابِ کهنهیِ فردایِ پربهار
"یک سال انتظار!"
من؛
آغوشِ خسته-باز
دلتنگ سردِ ساکتِ زیبایِ ابر برف
فریاد میزنم که ببار آسمان، ببار
سر میروم ز حرف
از اضطراب برف...
نومید میشوم چه که گویا به سر رسید
"یک فصل انتظار"
در التهابِ روشنِ فردا که میرسد
تکرار میشود غم و باور نمیکنم
یک سال انتظار...
بعضی چیزا عین تصور گریه ماهی تو آبه؛ تصور دود سیگار تو هوای سرد؛ تصور خارش پشت خارپشت؛ تصور... منظورم تصور آمیختگیهای عجیب و مبهم ناخودآگاهه. تصور همین تصور کردن...
بین دوستداشتن و دوستنداشتنت بدجور دست و پا میزنم. فک که میکنم همین که گفتم، انگار یهجور دوست داشتنه...
در هانی خواندم که :"اگر عدم ها اتفاق نیفتد شعر نیست. ما آن روز را می خواهیم.آن روزی که دیگر شعر نباشد، آن روزی که شعر نباشد، آدم به جای آدم بگوید تو، نگوید شما، ولی قبول کنیم، ولی راضی باشیم که اکنون شعر به جای شما، بگوید تو، شعر همیشه به جای شما باشد، جانشین باشد. ما روزی را آرزو می کنیم که شعر جانشین نباشد، شعر آرزو نباشد، شعر واقعیت باشد، روز باشد، شما باشد، حتی اگر شما دیگر شما نباشید، تو باشید".
و من فکر که میکنم همواره سوراخی برای خزیدن لازم است و اگر شعر هم نباشد و شعر هم زندگی شود، دستمایهای دیگر خواهیم یافت. تناقضی غریب اما شیرین در این شعر وجود دارد. جایی گفتم که این احمدرضا احمدی، با هر عنوانی که بپذیریمش، خوب دست روی دل آدم میگذارد.
قبلتر گفتهام که اگر فریب شیطان را نمیخوردیم، مخلوقی از جنسی دیگر فریب ما، شیطانهای نوین را میخورد و تنها شمار خلایق بیشتر میشد.
سعی نخواهم کرد خوب و دلپذیر و مثبت و... بنویسم. تلاش نافرجامیست. همینطور نوشتن را ترجیح میدهم.
پی نوشت:
and my most conspicuous job these days is walking, talking, smoking, and maybe anything finishing with a simple "king". And I'm begging for something new, something familiar just because it's not familiar; something close just because it's not close, just because of its farness, just because these days the closer the thing you look at is, the farther it seems… And it seems that I'm seeking unexpectedness
بهترم.