.
.
[برای مهساها و نیکاها
و برای زن، زندگی، آزادی]
.
.
پنجره زنگار بسته
شب در خانه مانده
و زمان پشت شیشه ساعت جایی حوالی نیمهشب ماسیده است.
ارابههای مرگ
و قدمهای دزدانه شحنهها
ردی لزج بر زمین برجای میگذارند
بی که بدانند
گامهای مصمم فاتحان شب
از پس آنها
همزمان
کمی از پوست خیابانهامان
میتراشند
و رد آنان را از شهرهامان میزدایند
و در این سوی دیوار
صفحه گرامافون را به حرکت ئرمیآورد
و لختی بعد، ما خود را میان خانه
و به ضربآهنگ قدمهاشان
به رقص
درمییابیم
ما عادت داشتیم
که کلماتمان از لبانمان فراتر نروند
و ناگزیر
در لیوان چای تهنشین
یا در گنگ ابر سیگار محو
یا تنها به نفسهایی بی مفهوم و سرخورده بدل شوند
چراغ همچنان خاموش است
نفسهامان
این بار
حروف منقطعی نامرئی را پرواز میدهد
که از تاریکی شب عبور
ردایی تیره بر تن میکنند
در هم میآمیزند
و میان شیشه پنجره
به خطوط و ترکهایی تبدیل میشوند
کلماتمان
فریادهامان
از میان ترکها
راه به بیرون میجوبند
و ابرهای متراکمی میشوند
شب از خانه میگریزد
و نسیم،
عقربههای ساعت را به جایی حوالی سپیدهدم میچرخاند
باران
چونان رشته بریده گیسوانت
الفهای ممتد و کشیده میشود
و بدین سان
مشق هزار، که صدها هزار، که بیشمار، آزادی میکند
.
.
موشک جایی همین حوالی فرود میآید
ساعت میان هال پخش میشود
شیشه تلویزیون میشکند
زمان از ساعت بیرون میریزد
و کمی آنطرفتر
”اخبار“
به خانه سرازیر میشود
نگاه ما به دیواری از وهم و ابهام گره خورده
که در این بیزمانی،
آیا میتوان یکی یکیتان را از لابهلای سطور اخبار بیرون بکشیم
گرد از حرف حرف نامهاتان بگیریم
و دوباره شما را پشت شیشه شکسته و میان چارچوب فروریخته قاب روی میز برگردانیم؟
---
زمان از ساعت بیرون ریخته
آینه هنوز مجال تکرار فاجعه را نداشته
و ما گنگ میاندیشیم
آیا ما هنوز فرصت داریم
تا تکرار آنچه شویم که در آینه جا مانده؟
ساعت لختی پیش از نیمهشب را نشان میداد
ما در میان هال
روبهروی آینه ایستاده بودیم
قرار بود آینه تکرار ما باشد
ما داستان جذابی برای آینه نبودیم
ما! تکرار آنچه شدیم
که در آینه جریان داشت
---
ساعت تنها لختی پیش از نیمهشب را نشان میداد
ما جایی میان دفتر نوشتیم "ما"
کاغذ آینه شد
ما و ساعت و هال را
در خود فروکشید
آینه در بیزمانی تصویر شد
و جایی میان قاب
روی دیوار جاخوش کرد
---
ساعت بایست لختی پس از نیمهشب را نشان دهد
بیرون قاب
این سوی دیوار
ما به راهمان ادامه میدهیم
تصویر در آنسو، آینه...
"رفتن" داستان جذابی برای آینه نبود
ساعت تکرار زمانی را که در آینه جریان داشت
نشان داد
میخواست بنویسد
اما هرچه گشت
"حرف"
[حرفی]
برای نوشتن نداشت
و هر چه گشت
و هر جا که گشت
میان جوهر
میان سیاهه مداد
یا حتی میان تهماندههای پاککن..
ردی از حرف، از واژه نیافت
میخواست بنویسد
همین شد که دفتری را به تصادف برداشت
بی که درنگ کند
حروف را از میان واژگان
یک یک
بیرون کشید
هر کدام را ازجایی و گوشهای از داستان
و بی که بداند
که واژگان بی آن حروف
و داستان بی آن واژگان
و ما بی آن داستان
دیگر همان ما و همان داستان و همان واژگان نبودیم
[جایی در گذشته
تو وارد شدهای
من هنوز کتابِ در دستم را ورق میزنم
اینبار اما سرم را بالا نمیآورم
اینبار تو از کنار من رد میشوی
نسخه دیگری از همین کتاب را برمیداری
و اینبار..
دیگر حرفی برای گفتن
برای ما باقی نمانده
ما با هم
بی هم
از فروشگاه بیرون میریم
سوار یک اتوبوس میشویم
و..]
و او در خیال خویش
دنباله داستانی را مینویسد
که خبر ندارد
که هیچ
آغاز نشده است.
کلنجار بزرگتری در من پیوسته برقراره که تهران و شبهاش، و به طور کلی هربخشی از اون "مام میهن"، از کجا باید خودشو دیگه بخشی از حافظه "بلند"مدتم بدونه؟ این که من کی سرانجام باور میکنم که ۲هفته پیش نبوده که تهرانو ترک کردهم و همهچی برای روز برگشتنم در همونشکل گذشتهش منجمد نشده؟
کسی در پیش چشمان نوازنده
به احتمالا نوایی در ذهنش
میرقصد
و کمی بعد
موزیک روی انگشتان و آنگاه روی ساز جاری میگردد
من هیچگاه موزیسین نبودهام
اما چه عیبی دارد،
که داستان اینبار
از رقص تو
به نوایی در ذهنت
آغاز شود
که کمی بعدتر
در من شکل میبندد؟
[امیدوارم اینها را تو هم کمی پیش از نوشتن،
از صدایی شبیه طنین حنجره من
شنیده باشی
و برای من
درست جایی میان این اتاق
این چارچوب
سازی بکشی
انگشتان مرا به دقت ترسیم کنی
و پیشتر بدانی
که بایست موزیک بدانم؛
و از پنجره خویش
حتی اگر او را نببینی
مرا در برابر پنجرهای قرار دهی
که قرار است برای من رو به او باز باشد.
امیدوارم همه اینها را شنیده باشی
چرا که به هر شکل،
من منتظر دستان
و منتظر داستان تو
نخواهم ماند]
--
[مگر نه قرار است که این روایت خود تو باشد؟]
او را به نرمی صدا میزنی
و بی که بفهمی
از بیرون صحنه
نفسهای تو
سیاههای از حروف کشیده نامش برداشته
و در این قاب
ردی به امتداد مژگانت میافزاید
تو نمیدانی
که حتی
لغزیدن ناشیانه لیوان از میان دستانت
سرخ را
از روی پالت
ناگاه
روی بوم
روی گونههای تو میلغزاند
و همزمان
در دستان من
در چیزی شبیه "سستی"
پدیدار میشود
دستان من و قلم مو میلغزند
بر جایی که لبهای اوست
مسیری منحنی را میپیماید
و لبهای او
بدینسان
به نشان لبخند
ازهم گشوده میشود
موزیک در پس زمینه پخش میشود
و همهچیز به ناگاه به تکاپو میافتد
تو رفتهای
اما عطر تو میان شال جاماندهات
یا روی بالش
یا روی شانههای لباس
زنده
پرنده میشود
[خاطره مه میشود]
دوباره از دریچه ساعت قدیمی روی دیوار عبور میکند
[میان چشمهای او را..]
زمان را گویی به کمی پیشتر بازمیگرداند
[و شکاف چین و چروک صورت تو را در عکس..]
و باز در میان گیسوان تو عطر میشود
[..پر میکند]
و روی شانههای او
روی بالش
و حتما میان شالت
جا خوش میکند
و به همین سان است که لبخند او
پروانهای سفید میشود
با بالهایی گشوده
چشمان تو را میفریبد
و حواست را از گودرفتگی زیر چشمانش
تا جایی در دوردست
پرواز میدهد
[موزیک در پس زمینه پخش میشود
من در این تصویر
در جایی در امتداد نگاه دزدکی ناشیانه تو
در جایی در آنسوی لبخندت در پاسخ به لبخندش
در تکیهگاه فرضی سرت
در آنسوی فرورفتگی یکنواخت و پشتسرهم رشته گیسوانت روی بالش
و در آن سوی زمزمه آوازت
و در "او"
و در آن سوی دست کشیده شده تو
که لیوان را به – حتما "من" – برسانی
با شکی نزدیک به یقین
خود را
میجستم
موزیک در پسزمینه پخش میشود
قرار بود من تو را
و او را
- که خودم را -
روایت
ترسیم
کنم
حال که
بدینسان
من
و پیش از من
تو
جای تو را
و من را
در تصویرها
و قابها
و برشهای داستان
رج میزنی]